سلام عزیز ترین.

خیلی خسته ام.طوریکه استخوانهای گردن و ترقوه ام سر و صدایشان در آمده.خسته ام.اما راضی. از آن شب که کمی راجع به زیاد شدن سایزمان باهات صحبت کردم، بهتر شده ایم.یعنی حسم این است که حالا نه گفتن به آدم ها کمی برایمان سخت تر شده.و ان هم نه به حکم اینکه نمیتوانیم نه بگوییم.بلکه به حکم اینکه فکر میکنیم باید نرم تر بود.و زمین تا آسمان فرق است بین کارهای کاملا یکسانی که نیت هایی اینچنین متفاوت پشتشان خوابیده.همینطور فکر میکنم وقتی به این دو موجود شکننده و به شدت خسته کنارم توی خانه میرسم، بیشتر درکشان میکنم. ان هاعوض نشده اند.و نمیشوند هیچوقت.اما من در تلاشی همیشگیم که بتوانم درک کنم که چرا اینگونه اند. چون میدانم که اگر درکشان کنیم، همه چیز راحت تر میشود.و البته سخت است. سخت است داشتن  موهبت مغزی که به محض مواجه شدن با هر رفتاری، در کسری از ثانیه میلیونها پردازش را به اتمام میرساند و تا  ته قضیه را میخواند.اما زبانی که مامور به سکوت است. عضلات چهره ای که مامورند پیچ و تاب پیدا نکنند...

عزیز مهربانم،

امروز رفتم به جلسه دفاع یک دانشجوی ارشد دانشگاه تهران.راجع به هایدگر حرف میزد.من هم چیزی نفهمیدم. اما بغل دستیم خیلی میفهمید. و در آن لحظه هاییکه او خیلی میفهمید  و داشت تند تند مینوشت، من داشتم با خودم فکر میکردم او دنیا را چگونه میبیند؟ او دنیایش چگونه است؟او، آن دانشجوی دکتری، آن اساتید جا سنگین و در ظاهر مهربان با هم ، که انگار به وقتش خوب بلد بودند نقش پلیس خوب و بد را بازی کنند... دست خودم نیست. فکر میکنم این هم بر گردن همان مغز محاسبه گر است.من وقتی آدمها را میبینم، قبل از اینکه اصلا گوش بدهم چه میگویند، شروع میکنم به تحلیل هر نشانه ظاهری که ممکن است خبری از سر درونشان بدهد!و اغلب میبینم که گیر کرده ام توی این تحلیل و وارد فاز گوش دادن نشده ام هنوز! شاید به نظر فضولی بیاید.شاید هم هستم.اما اینطوریم به هرحال. حس و حالی که از آدمها میگیرم و تحلیل های مبتنی بر این احساسات برایم اهمیت بیشتری دارد تا حرف هایشان.من شاید هیچ نفهمم از حرفهای یک نفر.اما توی ذهن خودم کلی نتیجه گرفته ام از اینکه " این آدم چجوری است"! بعضی وقت ها هم بد میشود.وقت هاییکه واقعا گوش نمیدهم و دستم رو میشود.و نمیتوانم برای آدمها توضیح بدهم که :" من به آن سر درونت مشتاق ترم تا هر حرفی..."! آخر مردم چه فکر میکنند؟ بدشان نمیاید اگر این را بفهمند؟اصلا میفهند سر درون یعنی چه؟

و من نفهمیدم که "او" چجوری است.فاصله زیاد بود بین منی که هیچ نمیفهمیدم از هایدگر و "دازاین" و  طول و تفصیل هایش، و او که با شنیدن هر جمله سر تکان میداد و مینوشت و غرق بحث بود. احساس کردم حال و هواهای من، دغدغه های فعلی من، اصلا "من" بما هو "من" که از بد حادثه ان هم نمیدانم "چجور آدمی است!" ، در ان لحظه فاصله معنا دار دارد با او.و با ان جمع حاضر توی سالن! اما باعث نشد حس بدی پیدا کنم.و این عجیب است.قبلا این فاصله ها را تاب نمیاوردم.اما حالا این فاصله ها را هضم میکنم.اصلا وجودشان برایم عادی شده.چون همیشه هستند.بین من و هرکسی.حتی کسانیکه حقیقتا باهاشان حس نزدیکی روحی دارم.ولی وقتی کنارشان مینشینم، میبینم که باز هم "تا یک جایی" است. این هم درک های جدیدی از مفهوم تنهایی عزیز جان! این هم قصه اینکه تنهایی اصلا یک خصیصه جدا نشدنی هر لحظه آدمی است.چه وقتی تنهاست و چه وقتی حتی در کنار یک دوست عزیز...

 و من نفهمیدم که "او" چجوری است.و من نفهمیدم که او دنیا را چطور میبیند.اما حس و حالهای دریافتی، همانها بود که از اولین دیدار.که از اولین صحبت..میدانی عزیزترینم، من این مغز محاسبه گر را موهبت میدانم جدا. اما خیلی جاها حرفش هیچ محلی از اعراب ندارد.خیلی چیزها هستند که حتی از این پردازشگر فوق سریع هم سریع ترند .همان چیزهاییکه مامور دریافت حس اند.همانها که اصلا قبل از شروع به کار مغز، کار پردازششان تمام شده.همانها که نمیدانم اسمشان چیست!

 

خوشحالم عزیزترین.چون من و تو، علیرغم اینکه هیچوقت درد تنهاییمان علاج نمیشود، چنانچه علاج نمیشود درد تنهایی لحظه های هر آدمی ، تنها نیستیم توی این شهر خاکستری...