عزیز ترین.

این دومین پست امشبم هست برای تو. و سابقه ام را میدانی در مواقعی که روی ریل نوشتن می افتم. البته دوامی ندارد این حال.خودم هم واقفم.فعلا تا هست غنیمتش میدانیم.

داشتم فکر میکردم، واقعا عجیب است این لب مرز بودن آدمی. من خیلی این حس را تجربه میکنم. واقعا به نظر میاید آدم روی یک خط باریک دارد راه میرود. احساسات مختلف و متناقض ، در عرض فقط چند ثانیه ، باهم توی مغز آدم جولان میدهند. حال خوب، حال بد، همه اینها در عرض فقط چند ثانیه است که میایند و میروند. نمیدانم از کجا میایند. فقط میبینم که درست در همان لحظه ای که فکر میکنی حالت خیلی بد است، یا اینکه داری میروی به سمتی که حالت بد باشد، این اتفاق قابلیت رخ دادن آنی دارد .اینکه ناگهان حال و روزت را در دست بگیری و خوب بشوی. و باز خوب.و باز خوب تر...

میدانی عزیز دل، من فهمیده ام که ما خیلی تپل شده ایم.تازگی ها فهمیده ام که خیلی سختمان است که بخواهیم به یک نفر بگوییم "آری". به همین سادگی! یعنی امتحان کرده ام خودمان را و فهمیده ام که وقتی کسی به سمتمان میاید و چیزی ازمان میخواهد، زیاد راحتمان نیست که خیالش را راحت کنیم.و این کار را با تاخیر معنا داری انجام میدهیم که میشود مصداق همان "من و اذی" و خط بطلان میکشد روی هرچه کار خیر. من دوست ندارم این حالمان را.تو چطور؟ آخر فکر میکنم نه تنها باید نقطه مقابلش بود، بلکه باید یکی هم از نقطه مقابلش فراتر بود. باز هم از قرآن بیاد میاورم "یسرعون فی الخیرات" را.و فاصله خیلییییی زیاد است. حالا ربطش به این پاراگراف قبلی چه بود؟ اینکه احساس میکنم دقیقا شاهکلید آن چرخش آنی، همین انتخاب است.اینکه تصمیم بگیریم کمی از این اضافه وزنمان را کم کنیم.تا لباس های خوبی به قد و قواره مان متناسب بشود. راستش عزیز جان، من خدا را فهم نمیکنم.اما فکر میکنم شاید راه این است که یکمی نرم بشویم با بنده های این خدایی که نمیفهمیم.احتمالا زودتر جواب میدهد نسبت به اینکه بنشینیم هرچه کتاب فلسفه غرب و شرق دم دستمان است بجویم.و باز نفهمیم که بلاخره این خدا که میگویند یعنی چه.

 

و البته، هیچ توجیهی برای این تنبلی مضاعف که باعث شده فلسفه غرب ریچارد پاپکین همینطور چشم انتظار تمام شدن روی میزم مانده باشد، وجود ندارد :(

 

دیگر میروم.واقعا میروم! برای امشب جدا بس است.

شب بخیر نازنین ترین بالابلند عشوه گر نقش باز من :)