سلام عزیز ترین

این بحران خودشناسی با آمدن هرخواستگار برایمان تشدید میشود.با گفتن هر جمله جدال تمام نشدنی آغاز میشود بر سر اینکه چقدر آنچه گفته میشود حقیقت دارد؟ من به شخصه اعتقاد دارم تمام این حرف ها و بحث های جلسه خواستگاری، مزخرف محض است! از تمام این حرف ها، شاید ده درصدش هم به کار زندگی نیاید. شاید ده درصدش هم ربطی به واقعیت نداشته باشد. تازه این درصد ها در شرایطی است که فرض را بر این بگذاریم که طرف دروغگو نیست و ماهم نیستیم!  آدم با این حرف  ها پیدا نمیکند طرفش را. و این هم به سیاق همه چیزهای دیگرم! من فقط صفات سلبیه هر موضوعی را از بحرم.اما از صفات ثبوتیه هیچ نمیدانم!!برگردان این حرف در این مورد خاص میشود اینکه: نمیدانم که اگر این راهش نیست، پس راهش چیست؟؟؟ مثلا راهش این است که آدم عاشق بشود؟ یک نگاهی به خودمان می اندازم و هاج و واج میمانم.راستش مطمئن نیستم بتوانیم با این روش ازدواج کنیم جانکم! اما نمیدانم به غیر از این روش هم اصلا تن به این کار میدهیم یا نه! خیلی بغرنج است.منظورم این است که انگار در نهان میدانم که عشق همان حلقه مفقوده است برای انتخاب.اما در عین حال میدانم که نمیخواهمش. یعنی یک بخشی از من که بدبختانه همواره راست میگوید، به طرز فجیعی معتقد است که باید دور این مقوله را در ازدواج خط کشید. چون آخر عاقبت خوبی در انتظارش نیست.عشق را اصلا نباید قاطی اینجور چیزها کرد. کدوم جور چیزها؟همینجور چیزهایی که برای گذران زندگی است. یعنی به این نتیجه رسیده ام که یک چیزهایی را باید فقط گذراند. مقتضای این زندگی است دیگر. مثلا باید درس خواند خوب. بعدش باید ازدواج کرد خوب.بعدش لابد باید بچه دار شد خوب! چه میشود کرد؟ درس نخوانی، بیست و چهار ساعتت را به چه کار میگذرانی؟ ازدواج نکنی ، بعدا که همه دور و بری هایت رفتند اگر خودت قبلشان نرفته باشی، چکار میکنی؟ بچه نداشته باشی خوب هی دست این و آن بچه مچه میبینی دلت میخواهد! از همین جور استدلال ها. یعنی یک سری کارهایی هست که باید انجام داد دیگر.گریزی هم نیست. حالا بیا و این وسط پای عشق و عاشقی را بکش به یک همچین عرصه هایی! مسخره میشود. آخر عشق چه ربطی به ازدواج دارد؟ حتی چه ربطی به بچه دارد؟حتی تر چه ربطی به رشته و درس خواندن دارد؟ واقعا چه ربطی؟؟؟؟؟!!!

حالا وحشتم از چیست جان جان؟ از اینکه همان اتفاقی که برای انتخاب رشته برایم افتاد، سر ازدواج هم بشود همان.کدام اتفاق؟ اینکه در نهایت "تن بدهم" به این نتیجه ای که مدتهاست گرفته ام! چون من همیشه به نتایجی میرسم.ولی این ربطی به آن ندارد که بخواهم بر طبقش عمل کنم! اما سر رشته و دانشگاه، دقیقا تن دادم به همین طرز تفکر و بیخیال عشق شدم.چون دیدم جمع نمیشوند باهم.چون دیدم اتفاق نمیفتد که رشته ای را انقدر دیوانه وار بخواهم و عاشقش باشم که انتخابم را عاشقانه کند. دیدم که هرچه هم صبر کنم نمیشود.و آخر تسلیم شدم. و حالا وحشت دارم که ازدواج هم بشود همین!چون میدانم که این خلق کمال طلبی که من دارم، هرچه هم صبر کنم نمیابم توی این شهر ، آن نگاری که دل ما ببرد. و میترسم که آخرش تن بدهم به یک انتخاب معمولی! و من از معمولی بودن تا حد مرگ وحشت دارم!!!

 

و عزیز جان، توی همین هول و ولاها هستم که بیاد میاورم شب زیارت خاصه امسال را، که سر یک موضوعی همینطوری گرفتار وحشت بودم و آخر سر برگشتم سمت حرم و داد زدم :" به من چه امام رضا؟ به خودت مربوطه! خودت درستش کن!" و چه قدررررررررررررر لذت داشت این رها کردن.این "تفویض"!کاش این من نگران حسابگر لجبازم، کمی مشق تفویض کند این روزها.کاش!

(و کاش ما یاد بگیریم که کمتر خواستگار بپرانیم عزیزترین.کاش!!)