عزیزترینم، سلام

تمام جهان اطرافم در حال فرسایش است. با سرعتی غیر قابل باور، همه چیز رو به کمتر شدن میگذارد. هرکسی کم و بیش این نقصان تدریجی را درک میکند.من شاید بخاطر وجود پدر و مادری که یکیشان رسما وارد دوران کهنسالی شده و دیگری هم در آستانه ورود است، این را بهتر میفهمم. جالب است که وقتی فکر میکنم، اصولا از دوران جوانی پدر و مادرم هیچ چیز به یاد ندارم. از وقتی بیاد میاورم، ریش و موهای بابا هر روز سپید تر میشده و مادر هم هر روز گرفتار یک درد تازه. من شاید به حکم این شرایط زندگی، مفهوم این فرسایش را بهتر از خیلی ها درک میکنم.

و مفهوم "فنا"...و آدم، به حکم طبیعتش چه عجیب مشتاق بقاست. طوریکه دلش گرم میشود وقتی میخواند:" کل من علیها فان.و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام". حتی اگر این رب را فهم نکند.اما همینکه کسی جایی توی کتابی اینطور نوشته که چیزی باقی میماند بعد از تمام این افول ها، چقدر مایه دلگرمی است.هرچند که هنوز گنگ باشد این بقای مطلق برایمان. و هیچ راهی نباشد به سمت فهمیدن اینکه چیست. و من و تو، چقدر دوست داریم که راهی بیابیم به سمت این فهم غیر ممکن..

تا چندروز دیگر کلاس ها شروع میشود.و من رسما خودم را می اندازم درون یک دوره سربازی مانند.شاید حتی بدتر. و غرق خواهم شد در هزارتوی مفاهیم پیچیده ا ی که هیچ ربطی به این دغدغه ها ندارند. و میفهمم اضطراب روز افزون تو را از اینکه نکند دیگر وقتی برای این دغدغه ها باقی نماند. اما عزیز دل، من خودم را اینطور آرام کرده ام که ، اگر قرار بود بیکاری و وقت آزاد تمام و کمال ، مرا به سمت یافتن پاسخ دغدغه هایم سوق دهد، این چندساله این اتفاق افتاده بود.اما دیدی که این چند سال سردرگمی، تنها نتیجه اش این بود که دستمان از هم جدا شد و همدیگر را گم کردیم.و دغدغه ها هم در سایه تنبلی رنگ باختند.فکر میکنم ما طوری هستیم که باید همیشه تشنه بمانیم. باید وقت نداشته باشیم برای فکر.و با چراغ دنبالش بگردیم! باید وقت نداشته باشیم برای تحقیق و از خواب و خورمان بزنیم. وقت، چیزی است که وقتی زیاد داریم، قدرش را نمیفهمیم. باید کم بیاوریمش تا بفهمیم که برای یافتن جواب هایمان چقدر حاضریم زحمت بکشیم! (بعله! عجیب است! و باز به سیاق زنده رود قبلی مدام باید خدا را شکر  کنم بخاطر نعمت کم مخاطبی اینجا!)

پس تو را بخدا  دیگر خودت را اذیت نکن.تو که آشفته باشی من هم دست و پایم را گم میکنم. من نیاز به تایید تو دارم و آرامشت.و نیاز به امواج آرام و یکنواخت زمان که سوارشان بشویم و از این روزها بگذریم. گرچه سخت است شنیدن از "لا مکان" و "لا زمان"، و باز تن دادن به بازی این دقیقه ها و ثانیه ها. و وانمود کردن اینکه هیچچچچ نمیدانی!