"ارتباط"...معلوم نیست چجوری شکل میگیرد.درباره من که همیشه اینطور بوده. بنظر میاید که صرفا یکجوری یکدفعه "پدید" میاید. قاعده خاصی ندارد.بعضی ها میایند توی زندگیت که بمانند مدتی.بعضی ها هم میایند که بروند.و حتی همان موقع که باهاشان ارتباط داری میدانی که بزودی میروند. این دسته دوم خیلی عجیب نیستند.مشخصند.ویژگی خاصی هم ندارند. صرفا معلوم است که "نمیچسبیم" بهم. که یک حلقه مفقوده ای هست که وصل نمیشویم بخاطرش.و بهم همین خاطر هم ارتباطمان پوشالی است.به فراخور زمان است.به اقتضای شرایط است.شرایط که تغییر کنند این بنای پفکی هم فرو میریزد.و دیگر دلت تنگ نمیشود برای هیچ روز آن ارتباط.

مساله اصلی ارتباط های دسته اولند. که تعدادشان خیلی خیلی محدود است برای من. یعنی تعداد آدمهاییکه من  متقاعد میشوم که آمده اند تا بمانند، زیاد نبوده تا بحال. اما ویژگی همه شان این است که من دیگر جدایی را نمیتوانم ببینم.یعنی تصویری از تمام شدن آن رابطه اصلا نمیتوانم داشته باشم.نه چون که مثلا کابوس است برایم یا چی. بلکه چون فکر میکنم "این ارتباط ماندنی است".و این حکم نانوشته ، برایم مهر میخورد و عوض شدنی هم نیست. شاید خیلی طول بکشد تا با یکی به اینجا برسم.شاید هم با یکی از همان اولین صحبت و معاشرت.ولی وقتی اتفاق افتاد، یعنی حلقه های مفقوده همه شان پیدا شده اند.یعنی ما "ارتباط" داریم.

این جور ارتباط ها وقتی میشکنند، جای خالیشان درد میکند توی قلبم. آن تیکه هایی از من هم که چفت و بست بوده با تیکه هایی از این  آدم ها و این ارتباط، روی هوا معلق میمانند و جایگزینی برایشان نیست.حالا اینها که میگویم نه یعنی که چیزهای خیلی عجیب غریب پیچیده.نه.چیزهای خیلی کوچک.مثل اینکه کسی باشد که تو وقتی یک شعری توی مغزت هی میپیچد و میپیچد بی دلیل که :" یک نکته ز حسن لیلی ات بنمایم، عاقل باشم اگر تو مجنون نشوی..." بتوانی موبایلت را برداری و برایش اس ام اس کنی.بی هیچ توضیحی.و هردو بفهمید که این یعنی حال تو در آن لحظه.این یعنی این بیت دارد کلافه ات میکند و باید که تقسیمش میکردی.بفرستی و نفس راحت بکشی.از اینکه کس دیگری در این عالم ، این حس بی نظیر تو را شاید اندکی درک کند....

تازگی ها یکی از این جور ارتباط ها در دنیایم قطع شده.قطع "شده" یا "کردم" یا "کرده".چه مهم؟ جای خالیش فقط میسوزد گاهی...