دیشب دیر وقت خوابیدم.بس که دلم میخاست شب را کش بدهم.


صبح هم دیر بیدار شدم. صبحانه خوردم.بعد کمی با خودم تنها نشستم(انگار که مثلا باقی اوقات با کس دیگه ای تنها مینشینم!) سعی کردم منظم کنم خودم را.یعنی همان فکرم را.ولی بهم ریخته بود.نشستم نوشتم که چکارهایی دارم و امروز به کدام هایشان برسم و...بعد خیلی جدی کامی را روشن کردم و مراحل بالا آمدن ویندوز و بای بای ما رفتیمِ مانیتور و سلام ما برگشتیم که طی شد، یکراست رفتم سراغ فایل ها.و دیدم که با خوشحالی تمام اصلا انگار پاک کرده ام همه چیز را. یعنی این استاد ما مثل روز قیامت می ماند. یک خورده حسابهایی را از آن زیر میرها میکشد بیرون که اصلا به عقل جن هم نمیرسیده که روزی لازم شود.مثل من که فکر میکردم کارم با فیلتر کالمن و مدل مخفی مارکوف تمام شده و حالا میبینم باز باید برگردم سرش.و چه عذاب الیمی است. از صبح شاید یک ساعت هم مفید کار نکردم. هی مینشینم.هی یادم میاید که چقدر کار دارم.هی یک چیزهایی میاید رو و حالم را بهم میزند از خودم و همه چیز.هی مراحل ریکاوری داریم.هی خودم با خودم حرف میزنم که آرام شوم. هی نمیشوم.هی دوباره بلند میشم میرم بیرون چرخ میزنم.هی برمیگردم.هی سر نقطه اولم هنوز...

از جمله حرفهایی که با خودم میزنم این است که :" شکست غول نیست.خیلی هم لازم و مفید است. اگر شکست نخوری نمیفهمی کجای کارت غلط بوده.باید بیفتی تا بلند شدن را یاد بگیری".بعد از جمله چیزهایی هم که حالم را بد میکند این است که هی یک صدای مخوفی درونم میگوید:" زهرا...زحمت نکش.ته زحمتتو ترم قبل کشیدی .به کجا رسید؟" بعد حالم بد میشود. زار زار...اصن یه وضی.امروز خیلی طولانی بود بنظرم.چونکه من در میان اطوار گوناگون روحی مدام سرگردان بودم. بعد عصری نماز خواندم و با خداوند عالم کمی سنگ واکندم. و خوب بود.چونکه یک مدتی است که خدا نیست.و عصر که آمد دیدنم کمی بهتر شدم.بعدش یکمی مفید کار کردم.ولی همچنان بی نتیجه.بدیش این است که هرچه را میروم سراغش توی آن سه هفته کذایی خوانده بوده ام مفصل.همه چیز تکراری است.فرسایشی شده . مخم فرسوده شده انگار.نیاز به یک جرقه و خلاقیت دارم که یکدفعه مرا بگیرد بیندازد بیرون ازاین تار عنکبوتی که توش گیر افتادم و موضوع را از بالا ببینم  تا حل شود.جرقه رخ نمیدهد.

بعد چشمام پف کرده بس که زاریدم.الان میخام تا صبح بیدار باشم.چشام میگن برو بابا.ما خسته ایم. میخام نشنوم. هی سکته میزنم وسط کارم.میروم وب گردی و برمیگردم. به نصف برنامه امروز هم نرسیدم.فکر کنم ایراد اصلی اینجاست که از این پروژه یک غول ساخته ام. واگرنه اگر ساده نگاهش میکردم حل میشد.الان ظرفیت ندارم سر این سخت گیری ذاتیم با خودم قاطی کنم.تریپ دعوا بشویم دیگر هیچ جور نمیشود جمعش کرد.

به انصراف فکر میکنم.و قوای درونی سخت پراکنده و شکننده و بگوری بیگولیند.و ...خوب میشوم باز.میگذرد.مرگ هم هست.اینها همه مایه دلگرمی است :)