خوب.اینهم از پست "پسا زاری موری" امشب! باور کن این کلمات به زبان فارسیه و نه آلمانی.اگه تونستی معنیشو بگی یه جاییزه داری.بعله.


قضیه امروز  این بود که من بعد از یک ترم جان کندن و یکی شدن پشتم با صندلی و درد گردن و بدخوابی و استرس و فشار و فعالیت، و بعد از اینکه استاد جان (که شرحش را در یکی از پست ها که حوصله ندارم لینک کنم گفته بودم) نامم را بعنوان "شاگرد زرنگ" کلاس بر سر همه زبان ها همی انداخت، موفق شدم در یک حرکت انتحاری یکی از کمترین نمرات درس هوش مصنوعی پیشرفته کل کلاس را از آن خود کنم.و از این بابت به خودم مدیون و از خودم سپاسگزارم. یعنی این همه جان بکن و در نهایت کسی که پروزه اش را داده براش نوشتند از تو خیلی بهتر شود.و کلن شانس ندارم ازاین درس.در دوره کارشناسی هم یک استادی داشتیم برای این درس که منقرض بود بنده خدا.پیر صاف و صوفی بود البته.ولی خوب منقرض هم بود.و در کل ترم خاطرات زیاد برایمان بازگو کرد.بطوریکه ما اصلا نفهمیدیم قسمت درسش دقیقا چی بود.و بعد از گذران این لحظات مفرح، ما در پایان ترم نمره مان سینزده شد.و کلی هم ضجه موره زدیم و نهایتا کردیمش سینزده و نیم.بعد خوب هیچی نفهمیدیم از آن درس.یعنی رسمن هیچی.

بعد برای کنکور رفتیم کلاس که لااقل داریم میریم رشته هوش مصنوعی یه چیزی بارمون بشه.بعد بدک هم نبود کلاسش.استادش عرب الاصل بود.بعضی حروف رو درست نمیتونست تلفظ کنه.زبونش نمیچرخید.بعد کلا استرس بود استادش.یعنی ذاتا مسترس (بر وزن مضطرب) بود.اصلا نگاه میکرد آدمو آدم لرزش میگرفت عصبی میشد.خودشم عصبی بود.پریشان و پراشان. بعد خوب من فکر میکردم که دارم خوب یاد میگیرم درسو.ولی سر کنکور در حالیکه آب دماغم آویزون بود و توی چشمام هم خلط نفوذ کرده بود از شدت سرماخردگی، فهمیدم که چقدر فکرام اشتباهه! و خوب دیر شده بود.و من گند زدم به سوالات هوشم.

بعد گذشت و گذشت تا رسید به اینجا.درس هوش مصنوعی پیشرفته.و من ایندفه با خودم گفتم از خجالت این درس در بیایم خوب.بده.زشته.یه مهندسی گفتن...خلاصه جر دادیم شخص شخیص خودمان را در طول ترم و نهایتا این هم نتیجه ای به از دوازده و نیم عایدمان نکرد.حفظنی الله واقعن.بعد هرکس میرفت پیش استاد و نمرش کم شده بود ، استاد براش مدل مخفی مارکوف و فیلتر کالمن تجویز میکرد که توی این هفته حل کنه و چند نمره بگیره.و بعد که میومد بیرون من هی به بچه ها سفارش میکردم و چشم و ابرو و اشاره میومدم که روحیشو نبازونن و نگن که چه کار غیر ممکنیه چون خودم سه هفته روش وقت گذاشته بودم و نشده بود!

حالا همین خودم(!)یک هفته وقت دارم که مدل مخفی مارکوف حل کنم و کالمن فیلتر!که بیجا کردم که سه هفته روش مخ گذاشتم و حل نشده و کلا فک کردم حل نمیشه و تمام.که شاید چند نمره بگیرم و وضعم بهتر بشه.که ای خاک بر سر هرچی نمره و فیلتر و ارشد هم کرده.که ای بری زیر گل هوش مصنوعی ...

بعدش خوب امروز کلاس هم داشتیم و قرار شد ما برویم قضیه ای از قضایای کتاب را که شامل بندهای 6-5 تا 24-5 کتاب درسی میباشد "دیرایو" کنیم.و تو چه میدانی دیرایو چیست؟ دیرایو همانا پوست انداختن است پوست انداختنی! یعنی بفهمیم.یعنی تحلیل کنیم.یعنی این همه بند را.یعنی ای بری زیر گل...و خوب بعدش تمرینات فصل یک و چهار همان کتاب درسی هم که تکلیف عیدمان بوده هنوز کامل نشده و باید این یک هفته کامل شود.و خوب بعدش اینکه باید از مخفی جون و کالی جون ( فکر کردم دیدم  دیگه ندار شدیم و میتونم به اسم کوچیک صداشون بزنم.) گزارش کار هم بنویسم.بعد از اینکه کدشان را نوشتم.که خوب دردش این است که آن مرحله نخست طی نمیشود خوب لا مصب که ما به مرحله دوم برسیم.و خوب این تازه یکی از درس هاست.دو تا درس دیگر هم هست.و خوب اون یکی استاد هم امروز صدام زد و مهربانانه گفت دخترجون پس کی میخای واسه پروژه ات چکیده و خلاصه و مرور بیاری دختر گلم؟ بعد من را شرمنده و عرق ریزان کرد.اونم هست.خوب؟خوب بعدش باید احتمالا پاشم برم شهید بهشتی بلاخره چونکه نمیدونم اصلا چیکار باید بکنم برای این یکی درس دوم.خوب؟ بعد خوب فقط یک هفته وقت دارم برای اینهمه کار. بعد دیگه، همین.الان فکرشو که میکنم میبینم یجور خوبی شادم.و از شدت خستگی کج کج راه میرم.و استخوان ترقوه و ستون فقراتم درد میکنه.و چشام پف کرده.و خوابم نمیبره از خستگی.وخوابم نمیبره چون نمیخام فردا بشه و من با واقعیت مواجه بشم! و کامی صدای جاروبرقی میده.و نمیدونم چه مرگشه.

بعد من خوشم کلا.ینی به جان عزیزت اگه غیر این باشه.بعله.