هربار از کنار در امامزاده رد میشوم.ولی نمیروم تو.


به نشانه اعتراض به این قانون سخیف که "باید چادر سر کرد". به نشانه اعتراض به اینکه نمیفهمند اینکار دافعه ایجاد میکند بجای جاذبه.نمونه اش خود من که از وقتی چادر سر نمیکنم دیگر حتی مسیر تردد روزانه ام از امامزاده را هم دور قمری میزنم.و این یعنی دافعه.

امروز اما در حالیکه کلی از راه را به سمت خانه پایین آمده بودم، برگشتم به سمت امامزاده.باران گرفته بود و باد تندی میامد. و یک دفعه حس کردم حال و هوایم امامزاده ای است.داخل اتاقک دریافت چادر شدم که مملو از خانم های فرار کرده از باران بود.سرسری یک چادر برداشتم و زدم بیرون.من اصلا به هوای باران صحن امده بودم. رفتم دور افتاده ترین گوشه صحن روی یک نیمکت نیمه خیس نشستم و کمی گریه کردم.بخاطر امروز. برای خودم گریه کردم و اوج "بی دفاعیم" . یکمی هم بعدش با دلسوزی برای خودم زار زدم.که چقدر تنهام که به گاه دلتنگی ، هیچ دوستی ندارم که دلداریم بدهد.که در آغوشم بگیرد و بگوید :" عیبی ندارد.میگذرد".که "هیچ" دوستی ندارم انگار کلا.بخاطر تنهایی خودم کمی زار زدم.گاهی بخاطر تنهایی خودم گریه میکنم.خیلی هم ساده و سلامت.چه عیبی دارد مگر؟ خوب تنهایی گاهی وقت ها خیلی دردناک است.مخصوصا اینکه بلحاظ ارتباطی نزدیک به "صفر" باشی رسما.و این یک واقعیت مسلم است درباره من. من "ارتباط" ندارم با کسی.دفترچه تلفن موبایلم از تراکم اسم ها دارد میترکد.اینباکس ایمیلم هم . اما ارتباطی ندارم رسما.من آدم ارتباط برقرار کنی نیستم.اما این پست در این باره نیست.این پست درباره "زار زدن " است.

زار زدم برای تنهایی.و بعدش باز زار زدم برای "امروز". راستش لاستیک ها را نمیدانم اما من وقت هایی که تنظیم باد میشوم دردم میگیرد.خیلی دردم میگیرد. من وقتهاییکه از یک اوجی با مخ فرو می افتم ، له میشوم.و بعدش دلم میخواهد یک نفر کوفتگی ها و شکستگی های این سقوط آزادم را کمی نوازش کند.و خوب هیچ کسی نیست.و من همینطور با درد خودم تنها مینشینم تا زمان بگذرد. و بسته به میزان درد، بعدش ممکن است برای خودم مراسم تقدیر و تشکر زارزدنانه(هوم؟) برگزار بکنم یا نه.ولی به هرحال همیشه اینجور مواقع مرا به این نقطه میرساند که "چقدر تنهام!"

امروز سخت بود.ولی مقصر او نیست.مقصر منم که تا وقتی نشکنم، نمیبینمش.و این داستان راستان پر غصه ای است....