*.میاید توی اتاق و با یک لحن سرخوشی برمیگردد به سمتم که :" خوب.انگار کس دیگه ای نمیاد . باید شروع کنیم همینطور دو نفری!"


این کلمه های بودار آخرش را درست نمیشنوم. از شدت دستپاچگی که ناشیانه میخواهم پنهانش کنم اولین و مسخره ترین چیزی را که به ذهنم میرسد در جوابش میگویم:" جدی؟!!". او هم مثل //// میخندد که :" آره دیگه.نیمدن...".من میایم کمی دستپاچگیم را که هری ریخته بیرون مرمت کنم لذا میگویم:" شماره کسی رو هم ندارم واگرنه زنگ میزدم..." وسط حرفم در میاید که :" من شماره هاشون رو دارم(و لابد "تو چقدر خنگی که یادت نیست من شماره همتون رو دارم!")ولی لابد نمیان دیگه (خنده /// مجددا) حالا ده دقیقه دیگه هم صبر میکنیم.".چیزی نمیگویم.سرم را به کاغذ هایم گرم میکنم ولی دل توی دلم نیست. از ترسم  شیفت میکنم سمت جزوه که اگر قرار شد کلاس دو نفری باشد لااقل از حالت صفری مطلق به در آمده باشم و بدانم تا کجا درس داده! ولی در واقع آب دهنم را هم نمیتوانم قورت بدهم بس که لرزانم! در دل بخودم فحش میدهم که "ابله! آخه معلومه خوب که امروز کسی نمیاد.همیشه باید همه کلاسا رو بری؟آدم نمیشی؟ حالا خوبه اینطوری؟"و بعد با کمال ناامیدی و از ته دل خداوند عالم را میخوانم که "تو رو جان هرکی دوست داری اینا رو برسون.من نمیخام با این تنها باشم!".و خداوند عالم بعضی جاها که هنوز درست حسابی دستگیرم نشده کجاهاست، سخت به آدم نزدیک است. چند  دقیقه بعد همه با هم میرسند و من را از غم عظمایم نجات میدهند.حالا نوبت من است که مثل //// بخندم از دیدنشان! به قیافه اش هم نگاه نمیکنم که ببینم آیا گرفته شده یا نه.فقط خوشحالم که تنها نیستیم!

*.کلاس تمام شده و تندی بلند میشوم که سوالم را بپرسم و در بروم.اما باز تا میایم شروع کنم به پرسیدن همه عین جن و بسم الله که جایی با هم متلاقی شده باشند، تند تند خداحافظی میکنند و تمام! کلا چهارنفریم و آن سه تا ، موجودات متراکم به شدت جدی کاری سخت کوشی هستند که دقیقه ها هم برایشان حساب است.فلذا اگر سوال داشته باشی و سوال نداشته باشند ، کسی منتظرت نمی ایستد.دوباره لرزان میشوم.دوباره تنهاییم! دوباره دارم سعی میکنم دستپاچگیم را پنهان کنم.کمی توضیح میدهم.کمی میپرسد که ینی  چی.دوباره کمی توضیح میدهم که سوالم چیست.نگاهش نمیکنم.معذبم.معذبم..یک چیزهایی میگوید.یک چیزهایی میگویم.باز میخندد(دیگر نگویم مثل چه.خیلی بد است که اینطوری تشبیهش میکنم.واقعا باید از خودم خجالت بکشم) . نمیفهمم چرا میخندد. یعنی دوز خنده اش متناسب با جو و شرایط نیست. بیشتر است.یکجور خنده عصبی است و مرا به شدت معذب میکند.باقی سوالاتم را قورت میدهم(باید من باشی که بدانی یعنی چه کار شاقی!) بعد برگه ورودم را میدهم امضا کند و در حالیکه به فرمت "فرار" دارم وسایلم را توی هم فرو میکنم و همزمان کیفم را می اندازم روی دوشم و به سمت در هم میروم کمی که یعنی "من دارم میروم " میپرسد :"برای وارد شدن مشکل نداشتید؟" و این سوالی است که فرکانس تکرارش به تعداد تمام دفعاتی است که کلاس داشته ایم و برگه ام را امضا کرده! من هم هول هول و بطور مودبانه رقت باری درست مثل هر دفعه ، مراتب تشکر به جا میاورم و تعارف تکلف تیکه پاره میکنیم و آن وسط تندی از کلاس پردازش تصویرش هم میپرسم و تندی سایتش را باز میکند و نشانم میدهد که کلاس کجاست و چه تاریخی و چه روزهایی و منهم باز تعارف تکلف و بعد هم د فرار!

*. از ساختمان خودم را  می اندازم بیرون و نفس میکشم! سرم را ناخودآگاه میگیرم سمت هوا و آسمان میبینم و دلم قرص میشود یک ذره. نمیدانم چرا اینقدر تنش دارم از تنها شدن با این موجود.البته میدانم.فقط امیدم این است که اشتباه کرده باشم.کج میکنم سمت نگهبانی ورودی و بعدش هم به سرعت برق و باد سمت تاکسی ها. میایم خانه.مهمان داریم.برگه سوالات که دیگر سرجاهازیم شده را پهن میکنم جلوم.حواسم نیست.حوصله هم ندارم دیگر.بس که این ها را هی خوانده ام و هی گیر کرده ام و بس که هی عقبم همیشه.میروم توی جیمیل ببینیم ز جوابی برای آن دو تا سوال یافته یا نه.میبینم توی گوگل پلاس یکی ادم کرده."یکی"! این "یکی" همان "یکی" نیست."یکی" دیگر است! آه از نهادم بر میاید :" یعنی باز هم؟" در ذیل یک عکس خاک گرفته ای که یک زمانی توی یک آلبومی چپانده بودم نظر داده. هرچه میکنم صفحه را باز نمیکند.جیمیل را میبندم.حوصله شخم زدن گذشته را ندارم.حوصله هر گذشته ای را هم که داشته باشم حوصله این یکی را اصلا ندارم.باز میروم سراغ برگه ها.حوصله ان را هم ندارم.میروم مسواک میکنم.میایم اینها را مینویسم.و بعدش لابد میروم میخابم!

*.  از سطح مینویسم.عمق، سخت است.باور کن...

 

 

پ.ن: این خنده مثل یک چیزی را برداشتم سانسور کردم.چون دیدم اصلا در قد و قواره های خودم نمیبینم هنوز که خنده کسی را با این الفاظ تشبیه کنم.هرچند به شدت شبیه باشد واقعا.من مودبم.بعله.