هوا یکجوری بهاری است که تنها کار معقول در این شرایط آواز، رقص و سپس عاشقی کردن به نظر میرسد.و آخرین کار معقول هم شاید این باشد که بنشینی به فکر کردن روی سوالهایی که خوب حل نمیشوند.یعنی تمام نمیشوند.یعنی همینطور برگه های حاصل این یک هفته و چندین روز قبل ترش را زیر و رو میکنی و خوب برایت سوال میشود که پس من چه غلطی میکرده ام در تمام این مدت؟چرا پیش نمیرود لعنتی بی صاحاب مانده؟ و پاسخی نمی یابی. بعد خوب این پنجره قدی اتاقم مصیبت است. درست مثل این است که تو را کرده باشند توی زندان و هی تصویر باغ و گشن و بهار نشانت دهند.یعنی همچین حالیم الان. بهار زده.به شدت مترصد رقص و دیگر انواع پیچش های موزون در هوای بهاری ملس نیمه ابری دیوانه.و مجبور به ادامه حل تمریناتی که حل نمیشوند خوب! حالا البته میروم بیرون.میروم کلاس.ولی در این فاصله کمی هوای بهاری میخورم و برایم خوب است.

*

چقدر با "خوب" میشود جمله های متفاوت ساخت.و کسی آیا میداند نقش این تیکه ستاره ای در نوشته های من بلاخره چیست؟؟