امشب پدر و مادرم میخوابند در حالی که فکر میکنند دخترشان یک استعداد شکوفا است.و احساس افتخار میکنند. حتی از توی اتاق خودم و با این همه فاصله و درهای بسته، بی نیاز از شنیدن، میتوانم لمس کنم تمام حس غروری را که دارند از داشتن "من". آن ها نمیدانند، که من یک فیلیر [1]  به تمام معنام. فقط من میدانم که چه فیلیر افتضاحی هستم.من و  یک نفر دیگر، تنها یک نفر دیگر در تمام این عالم. و البته "خدا". مادامیکه کس دیگری نمیداند ، میشود فکر کرد نیست.که همه چیز طور دیگری است.اما حقیقت با این فرضیات تغییری نمیکند. و روزیکه راز ها بر ملا شود، دیگر کسی به من افتخار نخواهد کرد.

از تصورش پژمرده میشوم.میدانم که حس گناهی با من است که زخمش به این راحتی ترمیم نمیشود. و این حس مثل یک نشتی در یک مخزن آب، گاهی تمام انرژیم را به هدر میدهد. گاهی کاملا فلجم میکند.باید پاک شود.ولی پاک شدنش مستلزم حرف زدن ازش است.و من نمیتوانم ازش حرف بزنم.تعداد چیزهاییکه اصلا نمیتوانم ازشان حرف بزنم خیلی زیاد نیستند.دنیای من ، دنیای افکار خیلی پیچیده نیست.ولی همان چندتا ، کمر شکنند گاهی.

کم بوده اند، خیلی یکم بوده اند روزهاییکه که من به این دو موجود شکننده ، حس غرور داده باشم.لااقل خوشحالم که هنوز روز برملا شدن رازها نیست و آنها امشب،  با حس غرور میخوابند...

 

***

failure . شکست. اینجا به معنی شکست خورده. متهمم نکنید به غرب زدگی.بعضی کلمات را واقعا نمیشود به فارسی نوشت. حس و حالشان، تاریخچه شکل گیریشان در ذهن، اصلا تولدشان در دنیای من ، در همان زبان مبدا بوده است.