یکی از همین روزها که هرکاری میکنم تا از درس فرار کرده باشم، باید بنشینم حسابی با خودم فکر کنم که میخواهم با درس هایم چکار کنم. خودم خوب میدانم که آدم انصراف دادن نیستم.چون فلسفه ای که پشت ورودم به ارشد بوده همچنان به قوت خودش باقی است.ولی باید بنشینم سنگ هایم را با خودم وا بکنم که اگر میخواهم درس بخوانم، پس باید درس بخوانم.هرچقدر سخت و بی انگیزه.باید بنشینم به زور زدن. شبیه تلاش. اما تلاش نیست که.خودم خوب میدانم.فقط یکجور ورک شاپ است برای تمرین "خواستن".حالا همان خواستنش هم تویش کلی حرف است.ولی به هرحال میخواهم اینطور فکر کنم که راه برگشتی نیست.که باید تا تهش بروم.و باید تا تهش خوب بروم. علیرغم تمام تمایلی که برای پریدن زود هنگام دارم از این یکی شاخه زندگی هم، به سیاق همه شاخه های قبلی.ولی فعلا دارم با خودم میجنگم.

*

مانده ام برای بعد عید وقت بگیرم یا نه.رفتن پیشش درست مثل یک شکنجه درست و حسابی روحی است.نرفتن پیشش، فقط به تعویق انداختن کاری است که به هرحال باید بشود. خودم که حسم این است که وقت نخواهم گرفت.اما من زیاد شده خودم را غافلگیر کنم.توی این مانده ام.مثل چادر که تویش مانده ام و حل نمیشود.هزاران دلیل برای نپوشیدنش هست.هزاران دلیل برای پوشیدنش.و معلوم هم نیست چرا اصلا انقدر پررنگ است.استدلالات عجیب غریبی هم این وسط ظاهر میشوند.مثل اینکه :" اینکه هنوز آشنایی بی چادر ندیده ات مهلت خداست!".که معمولا با خنده حضار شامل خودم و خودهایم مواجه میشود.توی خرید لب تاب هم مانده بودم که ان یکی بحمدلله حل شد.حالا باید پرینتر هم بخرم و توی این یکی نمانده ام چون دیگر ظرفیت موسوم به "گیر کردگیم" توی قضایا کمی تا قسمتی تکمیل است.

*

چندروز پیش توی فیس بوک نوشتم :" میخواهم ببینم چند تا آدم توی زندگیم مصداق این شعرند که نگاه دار سر رشته تا نگهدارد.میخواهم بدانم من اگر سر این رشته را قطع کنم چند تا دانه تسبیح رها میشوند". فکر کنم دلیلش تنهایی بود این نوشته.ولی فعلا از آن دوره هایی نیست که تنهایی تا مغز استخوانم را بسوزاند.اتفاقا به شدت تنهایی میخواهم.و این یک کمی نگران کننده است.انقدر تنهایی میخواهم که از تصور این هفته که بخاطر فاطمیه کلاس تشکیل نمیشود شادم.و از تصور هفته دیگر و شروع کلاس، وحشتزده! انقدر دلم تنهایی میخواهد که پیام ها و ایمیل های تبریک بچه های دانشگاه را نخوانده و بی جواب پاک میکنم و امروز هم تماس یکیشان را دوبار بی جواب گذاشتم.دلم ارتباط نمیخواهد از هیچ نوعش. نمیدانم در این دنیا بی ارتباط چطور میتوان دوام آورد.همانطور که بی شغل.باید یکروز بلاخره یاد بگیرم آدموار زندگی کنم..

*

گفتی ننویس.راست گفتی.ولی عجالتا همین قلم ناپخته برایم نوشداروست.نسخه تو برای دل های قوی  خوب است.مثل دل خودت.من مرد این کارها نیستم فعلا...