امروز از صبح نیت کردم درس بخوانم.بعدش تا خود ده خوابیدم و بعدش تا ظهر رفتیم عید دیدنی. بعد برگشتم و باز نیت کردم درس بخوانم.ناهار خوردم و در مطابقت با یک اجبار ناشناخته، خزیدم زیر پتو. با خودم گفتم نیت کنم کمتر از همیشه بخوابم.بعد خوابیدم تا خود چهار.بعد بیدار شدم و خیلی مصمم و گیج نشستم .با خودم گفتم:" باید درس بخوانم." بنابر این بلند شدم و یک کیوی خوردم. و لباس پوشیدم و رفتم به قدم زدن.یک ساعت بعد برگشتم و دوش گرفتم.بعدش چای ریختم با انجیر خشک.نشستم پشت میز.بی هیچ نیتی. برگه ها را جلوی رویم پهن کردم.بعد کامپیوتر را روشن کردم. کامپیوتر من برای روشن شدن مدت هاست که برنامه خاصی دارد.یعنی اولش روشن میشود. به مدت چند دقیقه.تا من بیایم فیس بوک چک کنم و ایمیل و یک سری به اینجا بزنم ، سورپرایز!!!! مانیتور میرود روی پاور سیوینگ مود.کیس اما روشن است.به مدت چند دقیقه.و بعد همه چیز عادی میشود.مشکل از رم است و از من که رم را درست نمیکنم.القصه...ایندفعه هم با برگه های درس های نخوانده جلوی رویم کامپیوتر را روشن کردم و وقتی رفت به مرحله پاور سیوینگ، من مشغول شده بودم با یکی دو خط ابتدایی یک صفحه ای که چند روز بود طلسم شده بود و شروعش نمیکردم.بنابراین و به همین سادگی، شروع کردم به درس خواندن. و کامی را هم دستی مرخص کردم. بعد از نیم ساعت درس خواندن، سه سری مهمان رسیدند و درس رسما و اساسا تعطیل شد!

حالا یازده شب است. دارد پایتخت نشان میدهد.ولی انگیزه ندارم بروم ببینم بقیه اش چه شد. برگه ها هنوز جلوی رویم ولو اند. رویشان هم ربان های قرمز و آبی است که قرار بود نرگس باهاشان برایم شکوفه بسازد.که نساخت و رفت. فکر میکنم به "ایده آل" های منفجر شده ام! به اینکه هروقت اراده کنم کاری را بکنم، دقیقا نمیکنم! و یکمی تعجب میکنم که چرا اصلا برایم مهم نیست. و چرا امسال را بی هیچ تصمیم جدی برای تغییر چیزی شروع کرده ام بر خلاف همیشه.و چرا بهار نمیاید توی دنیای من پس؟و یک عالم چراهای بی زیرای دیگر.

بروم سراغ باقیش.بی اراده.بی تصمیم.بی نیت.فعلا با همین موج سواری خوش خوشکی که اسمش را گذاشته ام زندگی، خوشم...