این حال و هوای نزدیک روز آخر سال را فهم نمیکنم.نمی دانم دلم چرا اینطوری میشود. برای من مثل این است که همه زمین و زمان متوقف شده.نفس زمین توی سینه اش حبس شده.آسمان هم که امسال ابری است . باز اگر آفتابی بود به من توهم شادی می داد! شادی نیست هرچه که هست.یکجور مواجهه با بیکرانگی از جنسی است که من فهم نمیکنم.مثل اینکه یکدفعه قرارت بدهند رو به روی تابلویی از "ماورای طبیعی " ها که هنرمندی بلاخره قادر شده به تصویر بکشاندشان. چه حالی بهت دست میدهد؟برای من حتی مثل مواجهه با مرگ است..همین است.شاید از جنس مرگ است که من فهمش نمیکنم.و حالم را اینقدر دگرگون میکند. حس "بهت" زدگی دارم آخرین روزهای سال را. دست و دلم به هیچ کاری نمیرود.این قصه ها و کارتونها که آدمهای خوشحال را درحال خانه تکانی و هفت سین چیدن نشان میدهد، من هیچوقت نفهمیدم یعنی چه.چون تنها حسی که روزهای آخر هرسالی ندارم، شادی است. حس عزلت طلبی دارم و دلم میخواهد مدام بنویسم.

حقیقتش هم همین است.که یکجور مواجهه "رودر رو تر" است شاید با مرگ. مثل روزهای تولد هر انسان.که در واقع یکسال "نزدیکتر" شدنش به مرگ را جشن میگیرند.جشن سال نو هم از همین جنس است. فرقی نمیکند کریسمس باشد یا پاییز یا بهار. هر سال نویی، در عین حال که بوی نوییش خواستنی است، خبر از به تاریخ پیوستن سالی کهنه میدهد.و خبر از قدم دیگری به وسعت یک "سال" که رو به "پایان" برداشته شده.

حس و حال بهت زدگی هم شاید از همین است. شبیه حس و حال آدمها در قیامت. که قرار است در برابر اعمال مجسم خودشان بایستند. و شاید چون من میدانم که چه کاره ام، از این مواجهه هراس دارم. و در عین حال، کیست که مفهوم اعجاب آور مرگ، بهت زده اش نکند؟ مفهوم مرگ، جاودانگی، ماوراء طبیعت، و "فهم" حقیقت که شاید آنموقع بلاخره حاصل شود.هرچند دیر...

میمیریم.و این آن چیزی است که این روزهای آخر سال مرا آمیخته با بهت کرده است. میمیرم، در حالیکه هنوز یک هزارم توانایی های شگفت خودم را هم کشف نکرده ام.و بیش از آن، دیگرانی را دیده ام که هیچکدام برای زندگی من باقی نمانده اند.فرصتهاییکه از دست رفته را دوره میکنم. خودم را .امسال.سالهای قبل.چه حسی غیر بهت میتوان داشت؟یک روز تمام میشود تمام فرصت ها.و بعد از آن را هیچکسی نمیداند. نمیدانم آیا دلم برای این دنیا تنگ میشود که فکر دلکندن ازش اینقدر آزار دهنده است؟یا فقط ناشناخته بودن مرگ است که عذاب آور است.باید بروم قرآن بخوانم. تنها کتابی را که شاید ، ذره ای بداند این ناشناخته رعب انگیز بهت آور را..

 

*********

میروم مشهد برای تحویل سال.انگار زور امام رضا از همه کله خری های من و بی میلی های مادرم و دندان اسب پیش کشی شمردن های همه مان بیش تر بود.اگر کسی اینجا را میخواند، حلالیت طلبیدن مرا هم بخواند.و دعا کند برای همه مان که سرافراز تمام شویم...