خود خوبم سلام.

به درک جدیدی از بعضی چیزها رسیده ام.درکی که برای خودم هم عجیب است.میدانی، آخر آدم بعضی وقت ها فکر میکند که ساکن و ثابت سر جایش ایستاده.  فکر میکنم آدم در این مورد شبیه کره دوست داشتنیمان زمین است!  یا مثلا شبیه آن آیه که میگوید : کوه ها را میبینی و جامد میپنداریشان حال انکه انها مانند ابرها در حرکتند. بنظرم آدم قبل از همه این پدیده ها، دارای چنین ویژگی است.یعنی خودش فکر میکند که ساکن است.اما بعد یکدفعه میبیند که انگار یکمی از دامنه کوه بالا کشیده.و این را از تفاوت منظره های جدیدی که میتواند ببیند ، متوجه میشود.

 

عزیز دلم. 

بعضی آدمها هستند، که این قدرت را دارند، که تو را دلتنگ آن روی خوب خوبت کنند. و بعد خوب بودن را در نظرت آسان جلوه دهند.بنظرم این خیلی مهم است.اینکه وقتی به خوب بودن فکر میکنی، احساس کنی ساده است. مرا یاد ان آیه می اندازد که "هرکس را خدا بخواهد هدایت کند، سینه اش را برای تسلیم فراخ میکند.و هرکه را بخواهد گمراه کند ، سینه اش را سخت تنگ میکند.طوریکه انگار به سختی از آسمان بالا میرود!" بعضی وقت ها واقعا به نظر سخت است.حتی دولا راست شدن ها رجائی نمازها(برای رجائا بودنشان هم اگر بخواهی میتوانم دلیل بیاورم). همین چند رکعت واجب یومیه. اما باور کن دیده ام روزهایی را که کمرم خم نمیشده است به همین کار ساده.یا زبانم نمیرفته است به ابراز حتی کوچکترین کلام مهرآمیزی. گوشم نمیخواسته بشنود.دوست داشته ام حتی از قصد، نشان بدهم که نمیخواهم بشنوم! داشته ام این روزها را که حالا میتوانم فهم کنم یشرح صدره للاسلام را. که این تسلیم شدن، واقعا هم شرح صدر میطلبد. یکجور رها کردن خاص میطلبد. اینکه به جایی برسی که مشت های گره کرده ات را باز کنی و هرچه خورده ریز تویشان قایم کرده ای ول کنی روی زمین.و با دست های خالی باز، با یک قلب بزرگ خالی خالی، بایستی و داد بزنی " ولا یمکن الفرار من حکومتک"...

داشتم از ان بعضی آدمها میگفتم که حرفهایم به اینجا رسید.میدانی چرا؟چون بنظرم ان ادمها نیستند که باید ازشان نوشت.آدمها دوره دوره میایند و میروند و هرچه در چنته دارند برایت رو میکنند. بعدش باز منم و تو. باز ماییم و ادامه مسیر. حتی اگر آن آدمها، به اندازه ای زلال باشند، که تو به تمام معنا گردن خم کنی در مقابلشان. اما باید رها کنی که بروند.باید باور کنی که هرزمان باز لازم باشد، سر راهت سبز میشوند. این فاصله های زمانی و مکانی شوخی است. حتی مرگ خیلی از آدمها شوخی است.همانطور که تصور زنده بودن خیلی های دیگرشان! 

و من، حالا در واقع دارم برایت از "ربانیت " و مربی گری همان خدایی میگویم، که هست بودنش را میفهمم و باز وقتی به کنهش فکر میکنم، گم میشوم در هزار توی سوال ها!!!

مرا ببخش که گنگم و آشفته. قاطی میشوند فهم های این روزهایم در هم و آنچه برایت مینویسم ملقمه ای میشود از همه اش.از مشهد برگشته ام.این میتواند دلیل خوبی باشد؟ :)