لحظه هایی هست که بین نوشتن و ننوشتن، مرددی. هی صفحه "ارسال مطلب جدید" را باز میکنی و هی  میبندی. دست هایت نوشتن نمیخواهد ولی درونت چرا. و فعلا که راه دیگری کشف نشده برای فرونشاندن عطش نوشتن ، به شیوه ای غیر از نوشتن.

دوست دارم بنویسم، دلم عاشقی میخواهد. دلم بی گدار به آب زدن و بی حساب تاختن میخواهد.غرق شدن و رها شدن در آغوش یک محبت پاک.بی حساب.بی کتاب.بی "اندیشه"  کاست و کم ها. دلم عاقل تر شده اما گاهی هوس میکنم مثل گذشته ها بسوزد برای یک عشق.و هیچ حرف حسابی به گوشش نرود.شیدایی کند.بچرخد نالان و گریان توی دالان های قصر مخروبه ای که از تمام داشته هایش به جا مانده.بچرخد و نام معشوق فریاد کند.و همه ، با دست نشان هم بدهندنش . لب بگزند که "دیوانه شده".و دلم انقدر غرق باشد که به هیچ نگیرد اینهمه رسوایی را. دلم میخواهد عاشق شوم.صدای ضجه های مستاصلانه دلم بپیچد زیر گنبد مینا. بسوزم..بریان شوم..خاکستر شوم هزار باره..بال بال بزنم..از خواب و خور بیفتم..بی خود...بی غیر...بی "هیچ"..هیچ هیچ هیچ...سبکبار و رها .آماده "تمام" شدن..

 

**********

آی فیلم، دوباره دارد یوزارسیف پخش میکند. این شاید توضیح مسلم تمام این سطرها باشد...