این هم سومین پیش نویس متوالی از دیروز تا امروز! خدا به امید خودت!

حالا موضوع چیست؟ اینکه یک روزی زنگ زد گفت :" اینا یه خانواده خیلی خیلی با کلاسند و خواهر دوستم که با هیچکس رفت و آمد نداره با اینا رفت و آمد میکنه همه چیزشون از کشورهای خارجی میاد و پسرشون هم خارجه داره درس میخونه و...."

گفتیم بیایند ببینیم چگونه اند. مادر جان به هول و ولا افتاده بود که این خارج رفته های شیک و پیک دارند میایند خانه اش.فلذا میشویید و میروبید و میسابید.و اعتراضات ما مبنی بر اینکه نکن اینا هم یکی مثل بقیه چرا داری خودتو میکشی واسشون، با یک جواب ثابت روبه رو میشد که "بخاطر اینا نیست که.میخام خونه تمیز بشه" .و ما نیز پشت گوشمان را میمالیدیم که مخمل هایش خوب و صاف بایستد. اما از آنطرف ما هم استرسی پنهان داشتیم که چه بپوشیم! فلذا چندین دست لباس های رنگارنگ مختلف هی از توی گنجه در میامد و هی میرفت توی گنجه. چند شب پیش داشتم فیلم wedding planner را میدیدم.اولش برایم عجیب بود که عروس درست چند لحظه قبل عقد داشت به جنیفر لوپز(در نقش wedding planner ) میگفت :" من چاقم.اصلا لباسم بهم نمیاد.اصلا نمیتونم اینکارو بکنم..."و جنیفر هم که خیلی کارکشته و با این لوس بازیهای لحظات آخر عمر مجردی دخترها آشنا بود با چند جمله عاقلانه ، عروس خانم را راضی کرد که نه تنها چاق نیست که زیباترین عروس شهر است!حالا حکایت خودم همین شده بود.هرچه میپوشیدم فکر میکردم چاقم میکند! و لذا لباس های امیدوار، هنوز از توی کمد درنیامده بر میگشتند سرجایشان، ناامید. در نهایت خسته شدم.چون تنها چیزیکه در آن لحظه از زندگی میخواستم، یک دست لباس خیلی خیلی ساده بود که خودم را تویش دوست داشته باشم.و عجیب بود که چنین چیزی توی کمد من پیدا نمیشد. بر اثر خستگی مفرط آخر سر یک دامن مشکی و یک بولز آبی ساده برداشتم و بقیه را مرخص کردم.مادر جان هی میرفت و میامد و به انحاء مختلف هشدارم میداد که "هلا ای دختر! آگاه باش که این لباس جز لگدی بر بختت هیچ نیست" و هرچه میگفتمش که توروخدا کوتاه بیا حال ندارم باز برم سر لباس ها، کوتاه نمیامد.آخر هم بلوز ساده را با یک بلوزی که درجه سادگیش کمتر بود تعویض کردم.

روز موعود فرارسید .خارج رفته ها شامل یک عدد مادر و یک عدد دختر سر ساعت آمدند. یک امتیاز مثبت(دختر که باشید و حدود ده سال خواستگار راه داده باشید، میفهمید که چرا شرکت کنندگان مذکور(مثلا بگوییم در مسابقه خواستگار برتر!)اینقدر زود بابت این کار امتیاز دریافت کردند!) . در همان نگاه اول فهمیدم که منظورش دقیقا چه بوده است.معلوم بود که "شیک" هستند بجای اینکه "تازه به دوران رسیده" باشند. اما خوب، کمی برای این نتیجه گیری دیر شده بود.این را وقتی فهمیدم که جوراب شلواری مشکی را که نمیدانم دقیقا به چه دلیلی پاچه هایش مدام سرمیخورندند و به سمت پایین سرازیر میشدند ، برای چندمین بار داشتم صاف و صوف (اولین باره مینویسم صوف!) میکردم ، بسیار ملیح و لبخند به لب! و در حالیکه سنگینی نگاه خواهر داماد کاملا حس میشد، یاد جودی آبوت میفتادم که جلوی جولیای جوراب ابریشمین پوش، جوراب های پشمی زوار در رفته به یادگار مانده از نوانخانه جان گریرش را هی مجبور بود مرتب کند!

تقریبا سه ساعت نشستند(یک امتیاز خنثی.چون واقعا یک رکورد بود.معلوم نیست در جهت خوب یا بد).و کلیییییییییییییی حرف زدند.که مرا در دو موضع مجبور به اظهار نظر متقابل کرد(از همینجا بفهمید من چه کم حرفم که در سه ساعت گفتمان دسته جمعی، نهایتا یکی دو مورد مرا تریگر کند برای زبان باز کردن!).بعد از رفتنشان میشنیدم که خاله یواشکی به مامان درباره حرفی که من "نباید" میزدم میگه.و به این ترتیب ما نتیجه گرفتیم که احتمالا لگد وارده بر بخت نگونمان بسی جانانه و کاری بوده، حفظنی الله!

حالا دارم فکر میکنم بیشتر تقصیر جوراب شلواری جان گریر گونه من بود که چنین اتفاقی افتاد، یا شکلات هایی که مارک آیدین داشتند بجای گالاکسی مثلا، توی ذوقشان خورد!! کیف دختره را هم خیلی دوست داشتم.کاش رسم بود هرکسی میامد خانه آدم، در عوض اینهمه زحمت که به آدم تحمیل میکند، یک چیزی را که آدم خوشش آمده بگذارد برود!یعنی چنین موجود بکّن (bekkan) خوره ای شده ام الان!!