دلم میخواهد بزنم و برقصم و شادی کنم ، از بس که تهیم! این اتفاق به نوبه خودش خیلی جدید است. و لابد خیلی خطرناک.نزدیک بهار است. به تازگی متوجه شدم که بر عکس تصورم مشهد نمیرویم تا موقع تحویل سال کنار حرم امام رضا باشیم. ایده اولیه اش مال خواهرم بود.مادرم اول بزور و رودربایستی من و بابا لابد، زیر بار رفت.بعد که خواهرم زنگ زد و اخبار آپدیت شده را انتقال داد مبنی بر اینکه مادر شوهرش هم هست، و من هم مثل همیشه و انگار که تعهد دارم اینقدر کله خر باشم گفتم:"من غیرحرم چادر سر نمیکنم.دلخوری پیش نیادا..."(چون خواهرم را این موضوع اغلب دلخور میکند)،مادرم از شرایط موجود استفاده کرد و اعلام نمود که رای سفر به مشهد وتو شده!دیگر هرچه هم سعی کردیم قانعش کنیم، نشد که نشد.مشهد نمیرویم.

مراسم بزرگداشت  دینانی هم نرفتم.درحالیکه کل هفته قبل داشتم نقشه میریختم که یکشنبه را چطور خالی کنم برای این مراسم.یکشنبه خالی خالی شد برای مراسم و من نرفتم.خیلی ساده! و چون خیلی ساده مراسم بزرگداشت دینانی نرفتم، خیلی ساده کسی را که دو سال است از هم خداحافظی جانانه کرده ایم هم نمیتوانم ببینم.درحالیکه کل دیشب تصور میکردم به لحظه ای که باز همدیگر را ببینیم. و امروز، دیدم اصلا حس و حال این نوستالژی بازی ها را ندارم که ندارم.و چون نرفتم مراسم دینانی، برای تحقیق خرید لب تاب هم نمیروم پاساژ رضا.و شاید اصلا لب تاب هم نمیخرم.و کلا یکی یکی کل گزینه های موجود و کل "to do" هایم دارند بی اینکه دان شده باشند چک مارک میخورند.یعنی حذف میشوند در واقع!

الان فکر میکنم مساله من این است که بنشینم تکلیف شبکه عصبی ام را حل کنم و چون تمرکز ندارم، الان دچار بحران شده ام. اما مساله من نه تکلیف شبکه عصبی است، نه حتی پایان نامه ارشد و استاد راهنما.مساله من فقط یک چیز است :" جاییکه باید باشم نیستم".خوب میدانید، آدم میتواند به فراخور اوضاع و شرایطش، تعریف خودش را از مساله اش تغییر بدهد. من هم الان دوست دارم قضیه را اینطوری ببینم.در حالت دیگر، ممکن است به همین هم رضایت ندهم.میدانید که.هیچ چیز قطعی نیست.