عکس های بچه های دوران راهنمایی و دبیرستان را توی فیس بوک سرچ میکنم.اکثرا از ایران رفته اند.اکثرا ازدواج کرده اند.اکثرا قید و بندی ندارند و رهان. عکس های خودشان در کنار پارتنرشان را میبینم .شلوارک به پا و حلقه ای به تن! توی سواحل آنتالیا و آمریکا و استرالیا و...

بعضی وقت ها بعد دیدن این عکس ها ، فکر میکنم ایراد از من است نه از اینها که باهاشان زندگی میکنم. ایراد از من است که هنوز بااینها مانده ام. فکر میکنم که الان دیگر دوره با اینها ماندن من گذشته.من الان باید با یک هم سن و سال خودم یا با یکی به مراتب بزرگتر ازخودم باشم.توی سر و کله هم بزنیم و احتمالا برویم ساحل شمال عکس بیندازیم بذاریم توی فیس بوک و بخندیم و گریه کنیم و قهر و آشتی کنیم و خلاصه "با هم باشیم". من زیادی توی این خانه بوده ام. و گرچه وجودم بیشتر اوقات به اندازه نبودنم بی سر و صدا و اغلب کمرنگ است، اما فکر میکنم دوره اش خیلی وقت است به سر رسیده...

************

همیشه پیش قدم شده ام.و قدم هایی را که پس کشیده شده  را همیشه انتخاب کرده ام که نادیده بگیرم. عادت کرده ام واقعا "نو متر وات" بقول این اجنبی ها، هرچه که هرکس با من میکند، از کنارش بگذرم و به وقت سلام بعدی ، باز چنان باشم که انگار هیچ نشده.خسته ام از این الگوی حاکم بر روابطم.و خودم هم مسببش هستم.

کسی که وقتی نیازش داری نیست، حتی به اندازه یک سلام و یک جمله امید بخش، همان به که اصلا نباشد.این را باید سرلوحه زندگیم قرار دهم.