خشمگین بودم.دوست داشتم همه تقصیر ها را به گردن تربیت بگذارم.دوست داشتم به هر کسی به دیده مقصر نگاه کنم الا خودم.پذیرفتن بار بعضی تقصیرها واقعا سخت است.و من هم فرافکن بسیار قهاری هستم.  جایی که نتوانم، چون نمیخواهم به نتوانستنم هم اقرار کنم، پناه میبرم به فرافکنی.

اما هیچ راه فراری از فهمیدن نیست. هیچ کسی نمیتواند بگوید که نمیفهمم.بلکه می تواند بگوید که میفهمم ولی دوست دارم فکر کنم که نمیفهمم.دوست دارم خودم را به نفهمیدن بزنم. معادله ساده ای است.آدم ها از یک وجه واقعا از پلانکتن ها هم ساده ترند. بس که قابل پیش بینی اند. کافی است یک قانون ساده را بفهمی. اینکه "خود آدم مبدا و مبنا و محور همه چیز است". من  هم مستثنی نیستم. قادرم در هر شرایطی هر چیزی را که لازم است فدای خودم کنم. تنها تفاوتش این بود که تابحال اقرار کردنش برایم ممکن نبود.و حالا هست.

 

دیشب برایش پیام دادم که قرآن را به نیتم باز کند که بدجور از هم پاشیده ام.چند ساعت بعدش پیام داده که :" 41 زمر را بخوان".از دیشب تا حالا، هزار بار فکر کرده ام به اینکه بروم و 41 زمر را بخوانم.و هزار بار منصرف شده ام!از تصور محتوای آیه ای که قرار است با آن روبرو شوم وحشت دارم! حالا قران را گذاشته ام کنار دستم و منتظر مانده ام تا کارهای امیرعلی اندکی سامان بگیرد و بیایم سر صبر، کنار دست زنده رود، قران را باز کنم.تنهایی جراتش را ندارم...

 

 

"انا انزلنا الیک الکتاب با الحق فمن اهتدی فلنفسه و من ضل فانما یضل علیها و ماانت علیهم بوکیل"..

 

....

 

 

"ام اتخذوا من دون الله شفعاء..."

"قل لله الشفعه جمیعا....له ملک السموات و الارض...."

 

معبود من. من کم آوردم در لحظه ای که باید یک انتخاب ساده میکردم.یک انتخاب بی نهایت ساده برای اینکه تعیین کند من کدام طرف این خط قرار میگیرم. که کلسیفایر هستی، من را جزء کدام طبقه میگذارد. و درست هم انتخاب کردم ولی در آخرین لحظه خودم را بزور چپاندم توی دسته مقابل. این هم هنر میخواهد! اینکه قدرت داشته باشی خودت را زور چپان کنی جزء سیاه ها! و مانده ام هاج و واج که چه کسی جز من و بیش از من چنین قدرتی دارد...

لک ملک السموات و الارض..قبول...ولی من فقط چند سانت جلوی پایم را دیدم و خلاص.کاش فهم را بعضی وقت ها از آدم بگیری. این فهم دیوانه ام میکند....