باید برای فردا مجموعه ای از جدید ترین و غیر معمول ترین کاربردهای شبکه عصبی را پیدا کنم و ببرم.  از صبح تا دم رفتن که اصلا یادم نبود.داشتم برای کلاس اماده میشدم که یادم افتاد.برای ط پیام گذاشتم و مثل همیشه استمداد طلبیدم و بعدش هم گذاشتم رو هایبرنیت و فلنگ را بستم.

حالا هم یکی دو ساعت است این جلو نشسته ام و مثلا سرچ میکنم.اما وسطش باز میبینم دارم وبلاگ پیاده رو که کشف جدیدم هست و موجب شده تمامی فرضیاتم درباره داشتن خرده هوشی جهت نویسندگی، یکسره و یکدفعه و باهم بروند زیر سوال را مطالعه میکنم. عجب نابغه اعصاب خوردکنی است این آیدا احدیانی. اصلا جدای از محتوای نوشته ها و سبک نگارش و خطوط فکری و عقاید و بی عقیدگی هایش. کاری به اینها ندارم.همینکه بخوانیش میفهمی که واقعا نابغه است.و من از یکطرف مغبون و افسرده که چه شد که من اینطوری نشدم، از یکطرف دیگر که کمابیش به همان طرف قبلی ختم میشود، حسود و از یک جهت دیگر با شوق زائد الوصفی مدام میخوانمش.و مدام غرق لذت میشوم.

امروز سر کلاس شبکه عصبی ، چشمم را دوخته بودم به برگه هایم و داشتم گوش میدادم.چهار نفریم در کل. که البته اولش بیشتر بودیم و آب رفتیم.یکیشان دکترای شیمی میخواند.یکیشان دو تا لیسانس دارد و دارد فوق ام بی ای میگیرد.یکی دیگرشان دکترای برق است و یکی دیگرشان را هنوز نمیدانم. وقتی نگاهشان میکنم بدجور حس میکنم چقدر دلم نمیخواهد اینطوری بشوم. اینطوری یعنی شبیه این دخترهای کلاس که دکتری میخوانند.اصلا مثل ماشین میمانند.از طراوت هم رفته اند. ازدواج هم کرده اند اتفاقا.ولی من اگر خودم مرد بودم اصلا چنین انتخابی توی کتم نمیرفت. خیلی ظریف و زیبا دارم میرسم به این نقطه که "زن باید فقط به فکر طراوتش باشد!".طراوت هم که میگویم یک دنیا چیز را شامل میشود.فقط زیبایی نیست که. زن به روحیه اش، به شادابی اش، به ذوق و شوق زندگیش، به همه اینها نیاز دارد. هرچه به خودمان که مثلا قشر تحصیل کرده ایم نگاه میکنم، از این طراوت خبری نیست که نیست.زندگی انقدر برای ما جدی و ثانیه ها مهم هستند که یادمان رفته قرار بوده "لیلی" باشیم. خود من مثلا. همه چیز برایم سوال است و جای بحث. همه چیز برایم "مساله" است.هرکار هم میکنم نمیتوانم طور دیگری باشم.این مسیری است که انگار دوربرگردان هم ندارد. وقتی افتادی توش غرق میشوی. و من نمیدانم لااقل اگر دارم غرق میشوم چرا چشم هایم را نمیبندم که بی سر و صدا فرو بروم! چرا اینقدر میبینم و میفهمم که دلم نمیخواهد غرق شوم....

زندگی خیلی ساده تر از این حرف هاست.ما آدمیم قبل از هر چیز .و مهمتر از هر چیز. بعضی وقتها فکر میکنم ما دخترخانوم های درسخوان، شبیه آدمهایی هستیم که از شدت خواب مثلا ، رو به موتند ولی دارند با جدیت تمام نهار درجه یک و خوشمزه میخورند و بعدش هم میخواهند دوش بگیرند و بروند قایق سواری! بابا جان! خلایق! نهار خوردن و قایق سواری و هرچیز دیگری، جای آن خواب را نمیگیرد. ریشه ها را ول کرده ایم، هی داریم به برگ ها و ساقه ها کود می پاشیم...