"لذت". تصور کن نوازنده ای را که کارش نواختن ویولون است. و در یک کنسرت بزرگ، نوبت به او رسیده که تک بنوازد. چهره اش را، حالات صورتش را، حرکات گردن و دست هایش را، و چشم هایش را که میبندد.و لبخند میزند و می نوازد.او در آن لحظه دارد از کاری که میکند "لذت" میبرد.او بر میگردد به خانه.و استراحت خواهد کرد.و از فردای آن روز، مثل فردای تمام دیروزهایش، و مثل همه فرداهای دیگر زندگیش، بازهم تمرین نوازندگی خواهد کرد تا دم مرگ که دستانش از کار بیفتند و دیگر نتواند بنوازد.

تصور کن یک مشاور و روانشناس را. او هر روز میرود به دفتر کارش.و مراجعانش را یکی یکی ملاقات میکند. با آن ها حرف میزند.حرف میشنود.و تمام آن لحظه هایی که د راتاق مشاوره میگذرد. و تمام آن plan ای که برای مدیریت جلسه در ذهن دارد.و تمام لحظه هایی که باید به سرعت و در کسری از ثانیه تصمیم بگیرد که چه باید بگوید.و چه نباید بگوید..او هم از کارش لذت میبرد.او هم شب میرود به خانه.و روز بعد و روزهای بعد باز میگردد.و تلاش میکند "آدمها" را "بداند".

یا مثلا استاد من. که کارش تدریس است.و "حرف زدن".به وضوح میبینم که از کارش لذت می برد.از تک تک جمله های تکراری که برای ما و برای همه میگوید.از تمام ساعت هاییکه تدریس میکند.از بودن در کلاس و کنار بچه ها.وقتی وارد کلاس میشود سرشار از انرژی است.و وقتی درس میگوید، چنان با دقت و تاکید روی تک تک جمله ها می ایستد که آدم قشنگ میتواند بفهمد چقدر عمر و وقت گرانبها صرف فهم عمیق این مطالب کرده.و چنان قادر است همه چیز را به زیباترین نحو ممکن ترسیم کند، که حاضر نمیشوی دقیقه ای از کلاسش را از دست بدهی.

آدمهایی که لذت میبرند....و آدمهایی که لذت نمیبرند.

زیاد شده که به این سوال دهشتناک فکر کنم: "اگر همین الان به من بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای، چه خواهم کرد؟؟" و جوابی برایش نداشته ام.اما چیزی که همیشه این سوال را برایم دهشتناک کرده این است که همیشه با یقین می دانم که چه "نخواهم" کرد! "آنچه اکنون دارم میکنم!". فکر میکنم اکثر آدمها اینطوریند.و همین نگران ترم میکند.چون به تجربه یافته ام که اغلب، آنچه همه میکنند و آنگونه که همه هستند، راه درستی نیست.برای اینکه چیزی از این زندگی عایدت بشود، باید خلاف جهت رودخانه شنا کنی.باید فرق کنی.واگرنه تو هم در نهایت یکی از همان "همه" هایی خواهی بود، که هیچ طرفی از زندگی نبستند...

باید این دو سال ارشد را تمام کنم.شاید زنده بمانم بعد از این سالها.آنوقت میتوانم جدی تر به این موضوع فکر کنم. و شاید هم زنده نمانم.آنوقت تنها چیزیکه دم رفتن آزارم میدهد، این است که چرا جدی تر به این سوال فکر نکردم..