دیروز همینطور که داشت حرف میزد، اشاره کردم که از پنجره صدا میاید. آمد پنجره را ببندد که گفتم "نه! فقط اشاره ام به صدایی بود که میاید". بعد شروع کرد توضیح دادن اینکه چرا اینطور شده.گفت قبلا این گوشه یک در بود اگر یادت بیاید.حالا برش داشته اند و به جایش دیوار کشیده اند.واگرنه یک بخشی از صدا هم از اینطرف میامد.

نگاهم روی پانسمان های گچی در منهدم شده ثابت مانده بود. ناخودآگاه گفتم :"چه غم انگیز.چه غم انگیز که به جای یک در، دیوار بگذارند..." و گفت :"چه شاعرانه!" و دفترش را باز کرد و جمله ام را با نامم ثبت کرد!

امروز دارم فکر میکنم:"چه غم انگیز است وقتی بی محابا بدوی به سوی جایی که فکر میکنی در است، و به جایش دیوار ببینی".امروز فکر میکنم به اینکه چقد درهایی هستند که بخشی از صدای خیلی فریادها را از خود عبور میدهند.و وقتی  به جایشان دیوار میگذاری، همه ان صداها مجبور میشوند از روزنه دیگری خالی شوند.امروز فکر میکنم به اینکه چقدر این اتفاق توی زندگیم افتاده؟چه درهایی بوده که با دست خودم منهدمشان کرده ام و جایشان دیوار کاشته ام.چه درهایی است که نمیتوانم ببینمشان و مدام فکر میکنم دیوارند...

جمله ام را به نام خودم ثبت کرد.و این یکی از زیباترین نوازش هایی بود که در همه عمرم از کسی دیده بودم :)