خسته ام . از تمام "اگر نتوانم چه " های زندگیم. از تمام ترس هایم.دلهره هایم. از مفهوم اعصاب خورد کن "تردید". از این بند نامرئی بسته شده به سرتاپای وجودم. از تمام تصمیماتی که در انتظار اتخاذ شدن، میپوسند . از تمام "نمیدانم" ها. اگر من نمیدانم، پس که میداند.اگر من "نتوانم" بدانم و بفهمم، این کارها به عهده چه کسی است؟ چه کسی باید افسار زندگیم را به دست بگیرد، اگر من نگیرم.و من معطل چه هستم؟

نوشته بودم از دوست داشتن خود. سعی زیادی میکنم که به ان قسمت ماجرا خللی وارد نشود.اما حقیقتا عصبانیم از این "من دوست داشتنی".کلافه ام. ااز این همه ثانیه های مرده که آخرین حالت چشم هایشان، زلزده به من و منتظر جواب بوده اند. این جمله تکان دهنده پائولو کوئیلو هم حالم را بهتر نمیکند که" عجله کنید! رویاهایتان در انتظار شما هستند.و ان ها برای ابد منتظر نمیمانند." .نه حالم را بهتر نمیکند.بدتر میشوم. چون بین من و رویاهام همیشه بعد مشرقین و مغربین بوده.و اهمیتی ندارد چقدر عجله کنم.به هرحال ازشان دورم.و امان از این فاصله های ذهنی...

این روزها، خیلی از این و آن میشنوم که "مشکل اصلی تو این است که زیاد از حد میفهمی". من هم در دلم میخندم بهشان.چون خوب میدانم که اتفاقا مشکل از همین فهمیدن است.البته تقصیری ندارند.مردم فکر میکنند هرکس خوب حرف بزند و روی میزش چند جور کتاب از مطالب مختلف بیربط چیده شده باشد، خیلی خوب میفهمد.زیادی میفهمد حتی. اما من، بیشترین چیزی که فهمیده ام تابحال این بوده، که مشکل از همین فهمیدن است! مشکل از "عقل" من است که نمیتواند هدف را درست تعیین کند و بعد به سمتش حرکت کند.شاید هم راست میگویند.مشکل اصلی این است که من همیشه مشکل اصلیم را خیلی خوب میفهمم، اما در عمل هیچ کاری نمیکنم!!! شاید منظورشان از زیاد فهمیدن همین است!

و ای من دوست داشتنی من، حاصل این همه سال "فهمیدن" و عمل نکردن تو جز بطالت لحظه هایت چه بوده...