چشمه حرفهایم خشکیده. دوباره تو را گم کرده ام.از آن واژه های جوشان و روان خبری نیست.خودم را با درس سرگرم میکنم.و با کلاس.و با کارهای پرسرعت دم عید.ولی خودم خوب میدانم که این خالی بودن مدام دل با هیچ کدام اینها دوا نمیشود.

تو را مدام می یابم و مدام گم میکنم. یکبار هم توی این هفته یک خبطی کردم و گفتم :" بسه دیگه.بریم.خسته شدیم از اینهمه سرگردونی".شاید دلم میخواست ترحم جلب کنم با این حرف! منظورم که این نبود. نمیدانم چرا گفتمش. من، مسافر تنهایی که هنوز درست نمیداند کجای این عالم قرار دارد.و ما...موجودات خوش و خرمی که فکر میکنیم مرکز ثقل عالمیم. تصور اینکه کهکشان هایی هست که خیلی خیلی از ما بزرگتر است...تصور اینکه کرات دیگری هست...اینها را میدانیم.اما برای ما همچنان خودمان، مرکز ثقل همه چیز است. راست میگوید:"ما در فراخنای زمین نیست که زندگی میکنیم.ما در سرزمین درون خودمان میزییم.که گاه چقدر هم تنگ میشود..."

که چقدر هم تنگ شده...از سیستم عصبی بدن میخوانم.از این خلقت شگفت تک تک اجزای بدن.ریز به ریز همه چیز حساب شده است.این همه نوع سلول و کانال و گیرنده و...اصلا یک دنیای کامل است برای خودش. راستی این همه پیچیدگی چرا؟؟یعنی تو نمیتوانستی به جای پیچیدگی ، اصالت را به سادگی بدهی؟؟؟

مدام تو را می یابم و مدام گم میکنم.دیشب هم بین آن همه میز توی سالن باید عدل بروم بنشینم بر سر میز یک خواستگار قبلی فراموش شده. که حالا ازدواج کرده. و همه شان دسته جمعی امده بودند خانه مان خواستگاری. مثل دیشب که همه شان دسته جمعی یک جا نشسته بودند! و من خنگ که هیچوقت خدا سرم را بلند نمیکنم که آدمها را و "وقایع" را ببینم، نفهمیدم که دارم کجا مینشینم. بعدش که فهمیدم خیلی سرد و با یک لبخند "زورکی" بهشان سلام کردم.و تا آخر مجلس حتی سرم را نچرخاندم ببینم چه میکنند.خیره شدم به نقاط دووووووووووووور سالن! خیره شدم به "ناکجا". مثل اینکه منتظر دیدن کسی هستم.و گاهی هم الکی با خودم خندیدم.مثل اینکه کسی توی آن سالن کاری کرده که من خنده ام بگیرد! آدم هم واقعا چقدر میتواند خل باشد! لب به هیچ چیز هم نزدم و مادرم را حرص دادم! بعدش هم شام مزخرف را خوردیم و فاتحه! مجلس عروسی بود البته! و امروز بابا میگفت مردم برداشت بدی از این همه سردی تو میکنند.فکر مکنند مثلا آرزو به دل مانده ای که انقدر ساکت و صامتی! "مردم"!!!گور بابای همه شان. "مردم" بی اهمیت..."مردم" ای که همیشه در صحنه اند.همیشه هستند.و هیچ تفاوتی هم نمیکند بودن و نبودنشان.مگر وقتی که "حرف" میزنند.که بعدش ما مثل اینکه نسبت به این مساله "شرطی" شده ایم سریع گوش تیز میکنیم ببینیم "مردم" چه میگویند!!

امروز از صبح با تشر زدن به خودم بیدار شدم :"تا کی میخوای هی بری تو یه عرصه ای و اولش موفق باشی و بعدش خسته بشی و جا بزنی ..."اینها را به خودم گفتم چون عقیده خودم درباره خودم اخیرا این است که "موفقیتم کم شده!".لذا بیدار شدم و نشستم سر این چندتا فصل کتاب پزشکی گایتون! یکی نداند فکر میکند ما چه با کلاسیم.ولی نمیداند که ما شاخه ها را دوست داریم و هی رویشان ورجه ورجه میکنیم! از این شاخه به آن شاخه. بعدش به خواهرم زنگ زدم که اولتیماتم داد هفته بعد بروم خانه اش پیش پسرش بمانم چون میخواهد برود شمال پیش دخترش.و طوری هم این را گفت که هیچ محل و موضع اظهار نظری باقی نماند.که ناخودآگاه مثل هرچیز دیگری توی این هفته، مرا یاد یکشنبه انداخت و "فریادهایی" که نتوانستم بزنم...

من خوبم خدا جان.میخواستم رسمی و مودب برای شما بنویسم ولی میدانی که اصلا نمیشود.فلذا همین دیگه.گمت کرده ام باز. و در عین حال عمیقا حس میکنم از بس توی تو غرقم نمیبینمت.حالا شبیه حرفهای عرفا هست که باشد. من عارف نیستم..