چه کوچکم برای فهم تو.برای حتی حفظ یک رابطه ساده با تو.و چه راحت تو را گم میکنم.

نماز میخوانم.اما خودم هم خوب میدانم که نماز نمیخوانم! نماز خواندن یک فرم است.یک قالب است. اصل نماز، روح نماز، چیزی است که خودم خوب میدانم ندارم.و بااینحال روزی پنج بار خم و راست میشوم در حالیکه در حین این خم و راست شدن ها به هزار و یک چیز فکر میکنم. به همه چیز.به هرچیزی غیر از تو...

و با اینحال تو لطف های بی شمارت را از من دریغ نمیکنی.

معبود من. میخواستم تو را بفهمم. از خودم شروع کردم.ولی در خودم گیر افتاده ام.و راهی به سمت تو ندارم.ناامید نیستم.مخصوصا اینکه تلنگرهایی هستند که باعث میشوند متوجه شوم که هستی. که مرا فراموش نکرده ای.اما این خلا ، بدجور آزار دهنده است. روزها در این شهر آلوده که جز چند روز، زمستانی به خود ندیده ، سیر "آفاق و انفس" میکنم لابه لای کپه های دود. بین این مردم هزار و یک رنگ.شب ها مینشینم رو به روی مانیتور و به دنبال مصادیق "جدیدترین" علم ها ی روز دنیا میگردم.و بعد درمانده میشوم.از این حجم انبوه "علوم" ی که نمیفهمم. از این جاه طلبی.از اینکه ثانیه ثانیه هایی که میگذرند برایم اضطراب آورند.و از اینکه تو را نمیابم...

شکر گفتن های بعد نماز را کم کرده ام.دلیل اینهمه بی تابی شاید همین است...