قدیم تر ها میگفتند غروب های جمعه دلگیر است چون جمعه روز ظهور توست و هر جمعه که تو ظهور نمیکنی، زمین و زمان دلشال گرفته میشود. چند روز پیش هم از گوشه خیابان میرفتم که دیدم پشت یک پراید نوشته"ما منتظر منتقم فاطمه هستیم". دروغ نگویم.شاید دقیقا این نبود. ولی دقیقا همین را هم قبل ترها جائی دیده ام. بعدش دیدم که دارم با یک لحن مسخره ا ی توی دلم میگویم:" آفرین! همینطوری منتظر منتقم فاطمه بشینید تا بیاد".

عصر جمعه است.چندمین جمعه است که من تو را فهم نمیکنم؟ و چون فهم نمیکنم ، باور هم نمیکنم؟ عجیب است نه؟ اینکه کسی بیاید بنویسد که تو را باور نمیکند. ولی حقیقت است دیگر. من مثلا فکر میکنم درست این است که امام ، حی و حاضر جلوی آدم راه برود. من وقتی میگویند "امام غایب" ، مخم گیرپاچ میکند.بعضی ها هم میگویند او حاضر است و تو غایبی. ولی مغز من از حد تعریف ها و معادلات ساده فیزیکی که بتوانم درکشان کنم فراتر نمیرود. یک سری از چیزهایی که از دست داده بودم، به مرور برگشته.تو اما هنوز برنگشته ای.و هنوز تو قبلا خیلی برایم زنده تر بودی تا الان...دروغ است بگویم دنبالت میگردم.نه.من دنبال هیچ چیز از دست رفته ای نگشتم.چون میخواستم ورژن های جدیدشان جای قبلی ها را بگیرد.اما چیزی هنوز جای تو را نگرفته.

عصر جمعه است.ومن به سیاق گذشته ها برای تو مینویسم.با این تفاوت که نوشته ام از شور و شیدایی و آه جگر سوز و ناله تهی شده.نوشته ام "ریلستیک " شده. خودم هم. بس که نشسته ام پای کیبورد و مانیتور و کد زده ام. بس که رفته ام کلاس علوم شناختی و بحث کرده ام و بحث شنیده ام که آیا اصولا میشود از حد "آمیگ دلا" و از مرز "مغز" فراتر رفت یا نه.اینکه آیا اصولا "ذهن" هست یا نه. روح که اصلا جای خود! و تو کجایی؟ و تورا توی کدام کتاب و پی دی اف و فیلم و نوشته باید بگردم؟تو را کدام پروژه ای از من میخواهد که بروم دنبالت؟ کدام استادی است که برای یافتن راه حل معمای تو به آدم نمره ای بدهد؟؟و اعصابم بهم میریزد وقتی میبینم بدون اینکه باشی هم کاملا میشود زندگی کرد.حالا اینکه میشود زنده بود یا نه را نمیدانم.اما میشود زندگی کرد ! و یک چیزی درونم میگوید که یک جای کارم میلنگد.

راستی، فکرش را که میکنم میبینم من هیچوقت به خودی خود سر از خانه تو در نیاورده ام.همان قدیم تر ها هم . همیشه تو کسی را فرستاده ای. همیشه تو نشانی داده ای.همیشه تو خواسته ای.حالا چطور؟؟