امشب از آن شب هاست زنده رود.

ساعت 10 و پنج دقیقه شب است. نافرم خسته ام.و نافرم هوایی. کارهای ارائه فردایم باقی مانده. درس ها روی هم تلنبار شده.و دل من به هیچ صراطی مستقیم نیست. صلوات خاصه امام رضا را کرده ام تصویر پس زمینه دسکتاپ.و این یعنی اعلام جنگ علیه آرامش دل! که البته معمولا آرامشی نیست.ولی همانقدرش هم که هست از دست میرود.

رفتم برای بدرقه عارفه. فردا عازم شمال است. میرود برای تحصیل طفلک تخس دوست داشتنی من.مهربان من.مشاور من! عزیز دل من...دل کنده ام ازش که برود. و جای خالیش از همین حالا شروع کرده به قلقلک دادنم. اما هوایی بودنم به این چیزها نیست.عجیب است. دلم بعضی وقت ها عجیب ، تنگ  میشود برای یک "صفا" ی روحانی. نمیفهمم از کجا آب میخورد. شاید که مصداق همان حدیث است "ان فی ایام دهرکم نفحات...." نفحه است..نمیدانم.فقط میدانم که اصلا بند نمیشود جایی که هست. مدام به یاد پیرمرد میفتم.خودم را هم تشر میزنم که اصلا یعنی چه.ولی دست خودم نیست.آدم یکبار که یک صورت بهشتی ببیند، نه، یک "بهشت" ببیند در قالب یک صورت، دیگر آدم سابق نمیشود.دیگر قرار بی قرار...

دلم یک "خنکا" میخواهد.یک نسیم خوشبوی دم صبح صحن خلوت یک حرم.الان که می آمدم کمی کنار در امامزاده ایستادم و با خودم فکر کردم شاید بتوانم حس و حال صحن انقلاب را اینجا تجربه کنم.ولی منصرف شدم.نمیتوانستم. صحن انقلاب...صحن بهشت...دلم یک کمی بهشت میخواهد شاید...

بعضی وقت ها دل آدم گرفتار یک آیه هایی میشود که یک وقتی خوانده و شنیده و یکدفعه انگار قلاده میشود به گردن دل و آدم را میکشاند سمت خودش.مثلا حالا "الست بربکم" شده آن قلاده.شده آن کشش. و من هی دست و پا میزنم که ولم کند و برگردم بر سر آماده سازی اسلایدهای ارائه فردایم. ولی بی فایده..

و حالا این پست را باید چجوری تمام کنم؟بیخیال بابا. اصلا فکر کن نه شروع شده نه تمام میشود