درآویختن شاخه های وحشی و رهای یک بید مجنون .نوازش های باد...موج پشت موج ...موج ..موج...موج....جنون...جنون...جنون...رهایی از هرچه هست و نیست.اشک های بی محابا...فریادهای از ته دل...اشک های شادمانه ...

آغوش رحمت و مهر ....و نجوای لیلایی عشق...کشش..فنا...هست و نیست...فراموشی...

بسپار به دستان نسیم . رها کن.بچرخ.شادمانه. نه تو مانی و نه من...و نه هیچ یک از مردم این آبادی..این شعر از کیست؟اعجوبه ای بوده خالق این حس عجیب نشئگی و مستی با این کلمات ساده...پس بنوش به سلامتی جنون...و بچرخ...و بچرخ...و این دور تمامی ندارد...

 

****

و این ها کلماتی هستند که سر به شورش گذاشته اند

جنونم آرزوست.

و چه محال آرزویی است، در این وضعیت قاعده مند "عقل" مداری...