وقتی شکستگی از حد بگذرد، دیگر شکستن برای آدم عادی میشود.آنوقت دیگر هرچه بیشتر میشکند، هیچ تفاوتی برایش نمیکند.درست مثل رسیدن یک سیستم به relaxed time. یعنی وضعیتی که بعد از آن دیگر هیچ فعل و انفعالی ما بین عوامل سیستم اتفقا نمیفتد.و سیستم به تعادل میرسد.آدم گاهی وقت ها در شکستگی هم به تعادل میرسد.گرچه جای خوبی برای تعادل یافتن نیست.ولی وقتی اتفاق میفتد، آدم مثل توپی میشود که از بالای سطح شیبداری قل خورد و پایین دره رسیده و ایستاده.حالا فیزیک هرچه که میخواهد اسمش را بگذارد. ایستاده دیگر.یا باید بیابی یک لگد بزنیش که دوباره راه بیفتد.یا باید دست به دامن خدایان بشوی که بیایند گوشه دامن زمین را بگیرند و بلند کنند تا توپ مزبور از توی دامنش قل بخورد و جابجا شود.یا اینکه باید پذیرفت که ساکن شده.و تمام....

احاطه ام.با تمام این صداها. دلم از دست خودم بدجور پر است. حالا در صلح و صفائیم که باشیم.اما از خودم بدجور دلگیرم. نیم جمله هایی توی مغزم میایند و محو میشوند. "ظلمت نفسی..." های نیمه کاره."استغفرک استغفار...."و همین. نمیتوانم جمله ها را به پایان ببرم.توی این هیرو ویر، به پیرمرد سپید مویی فکر میکنم که به یقین رسیده.من فقط یکبار دیده امش.اما از ذهنم پاک نمیشود. میدانم که حالا حالا ها لایق دیدن دوباره اش نیستم.همان یکبار هم نبودم.اما فقط فکر کردن به انهمه یقینش ، آبی است بر آتش درونم که بی محابا میسوزد...

در شکستگی به سکون رسیده ام.به "تعادل".و این "عادت" به شکسته شدن، چیزی است که نمیدانم چطور باید از شرش خلاص شوم.

استغفارها توی گلویه ام گلوله میشوند و بیرون نمیایند.گاهی آدم آنقدر تهی است که فقط باید با ناله هایی از ته دل که فقط خود دل میشنود، تو را بخواند...