آدم آهنی. دست هاش را .قلاب کرده .به میله های آهنی. چشم های مورب بیحالتش را.چسبانده کنج میله ها. صدای .ساییده شدن دست های اهنیش را. به میله ها. میشنود. نگاهش.میخ شده.به دشت بی انتهای پشت میله ها. میداند.که فقط کافی است.کمی جابجا بشود. آنوقت.میله ها را .جا میگذارد. و رها میشود .توی دشت. اما. جابجا نمیشود.سفت تر میچسبد به میله ها.آدم آهنی.دل ندارد. دلی که ندارد.سخت تنگ شده.خاطره ای دور.توی مدارت مغزیش.میچرخد. خاطره ی .ان وقتهایی.که دل داشت. دلش. که میگرفت.مثل باران .اشک میریخت. آن وقت ها.که هنوز. آدم اهنی نبود...

آدم آهنی.فشار میاورد.به چشمهای مورب بی حالتش.چرخ دنده ها.توی سرش.صدا میکنند. چند قطره.آرام و بی صدا. میچکد روی دست هاش.میچکد روی میله ها. دست هاش. رنگ میشوند.میله ها. رنگ میشوند.سیاه تر از قیر....