یکی دو هفته است که سر به هوا است و حالی به حالی. گویند :"عاشق شده".و خود نیز بر این باور است.فقط عجیب است. چون یکسال طول کشیده تا بفهمد که عاشق است.و عاشقی جدا چه بلای وحشتناکی است! جدا که خدا نصیب گرگ بیابان نکند.کل زندگیش مختل شده و کل دنیایش شده یک فکر واحد..

******************

یک ساعت مینشیند و به دو ردیف جلوتر زیر چشمی نگاه میکند.نمیشناسد کسی را که میبیند. باورش سخت است که همان اویی است که...

یک ساعت.و در این یک ساعت، یک دنیا حرف خوابیده پشت یک بغض پنهان

*********************

ساعت هشت شب است.از شدت سرما میلرزد.مینشیند روی نیمکت پارک.به ساعت موبایل نگاه میکند تا تایم بگیرد :" یک ربع وقت دارم تا به دلم برسم!" .بعد هندزفری را توی گوشش فرو میکند و شال گردنش را تا روی بینی جلو میکشد. یک ربع گریه میکند.و بعد از یک ربع روانه خانه میشود

***********

یکساعت با تلفن حرف میزند. و همه چیز برایش حل میشود. تمام میشود تمام احساسات سنگین این چند روز. تمام حالی به حالی شدن های ناگهانی .تمام آنچه فکر میکرد "عشق" است.تمام آن حس های عجیب و غریب دود میشود و به هوا میرود.گوشی را قطع میکند.دوش میگیرد و به خواب ناز میرود.

دیگر عاشق نیست.

 

 

 

*

یک شبه اقتباس هول هولکی از فیلم ساعتها!