شکایتی نمیکنم.آرامم. میدانی زنده رود. بنظرم زیاد سر در نمیاورم از ساز و کارهای خلقت و جهان و زندگی. در عرض چند ساعت. از این راه دور دعوت میشوی به مشهد الرضا. یک زیارت جانانه از همین راه دور.و عرض حال هایی که بیشتر از کلمات، با خود اشک دارند. و بعد، همه چیز به سرعت پیش میرود و تو  کم کم که میایی باور کنی که شاید سناریوی همه چیز همانطوری است که فکرش را میکنی، یکدفعه همه چیز به همان سرعت که شروع شده بود تمام میشود.راستش از بچگی چنین چیزی را همیشه تجربه کرده ام.یک نفر میگفت اسمش "قانون مورفی" است.یا از سری "قوانین" مورفی. اما من بدون اینکه از قانون و قوانین مورفی چیزی بدانم، همیشه میدانستم که "هرچیزی که فکر میکنم ، نمیشود" یا خلافش میشود.یا چیزی میشود که اصلا فکرش را هم نکرده ام. و این همان قاعده ای است که کسی مثل امام علی از ان به شناخت خدا راه یافته است."عرفت الله سبحنه بفسق العزائم و حل العقود..." راست میگوید.بنده نواز ، دیگری است. نقاش، دیگری است.کارگردان و کارگزار ، دیگری است. من چیم بین این همه "او". جایی برای من اصلا می ماند؟

من یک ذره کوچک و عاجزم.که نه از خیر خودم چیزی میدانم.نه از شر خودم باخبرم.  نه زندگی و نه مرگم دست من است.نه برانگیخته شدنم.نه آینده ام."من لا یجد لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیوه و لا نشورا"...

من چیم میان این همه "او"؟

نمیدانم حسم را.نه میدانم و نه میفهمم.اینجور وقتها اغلب به طرز بدی تهیم.و هیچ کاری نمیتوانم بکنم. یک بار با خودم دوره میکنم:" سه تا پروژه تا روز پنجشنبه.و اگر اماده نشود یعنی رفوزه شدن!" به این کلمه که میرسم پیش خودم لبخند میزنم."رفوزه"...من که از قبل هم رفوزه ی همه عالم هستم. ردی پشت ردی. درجا زدن پشت در جا زدن.من در کلاس درسی که مربی مثل معبود دارد، بارها و بارها روفوزه شده ام.این درس ها که چیزی نیست...

خودم را صدا میزنم. از عمق جان دنبال خودم میگردم.نیاز به آغوش خودم دارم.نیاز به گرمای محبت خودم.باور خودم.حالا زمانی است که نیاز دارم خودم را از دست ندهم..

اما به طرز عجیبی هیچ "خودی" نیست.غرق و "مستغرقم" در مملویی از نمیدانم چه. دست و پا میزنم و فروتر میروم. تسلیم شدن چاره نیست.یا که هست؟ شاید که باید تن سپرد به این پُرِ بی خلل.باید رها شد.و رها کرد...

معبود. هیچ جمله ای به اندازه این شرح حالم نیست که گفتم: " استغفرک، استغفار من لا یجد لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیوه و لا نشورا".هیچ نمیدانم از هیچ. نه نفعم نه از ضررم.نه از زندگیم.نه از مرگم...مثل یک پَر تاب میخورم با هر اشاره مدبرانه انگشت های تدبیرت. دست از تقلا برداشته ام.غیر تسلیم و رضا کو چاره ای؟ خسته شده ام از دست و پا زدن.هستی.و این که همیشه انچیزی میشود که فکرش را هم نمیکنم، نشانه بزرگی است از بودنت. تو را شکر. و مرا استغفار لازم است. باید به سوی تو برگردم.و اتوب الیک ای داناترین.و اتوب الیک ای مدیر.و اتوب الیک ای مدبر.و اتوب الیک ای معبود...

 

 

****

راستی.قرار بود که اگر قرار نیست، پاک شود.لطفا این قسمت را هم منظور بفرما امام رضا جان.