انتظارم به پایان رسید

"قسمت نیست"

گاهی این تنها چیزی است که میشود گفت.

گاهی این همه چیزی است که میشود گفت.

گاهی این تنها راه کنار آمدن با ماجراست

نمیدانم این کدام بخش دل است که فرمان میدهد به اینکه "قسمت هست"

و کشیده میشود به سمتی که هیچ نیست در آن سمت

اما واقعیت همیشه تطابقی با آنچه فکر میکنیم ندارد

تهیم.و آرام آرام.

بغض خفه ای ته گلویم نشسته. اما وقعی نمیگذارمش.

زندگی همین لحظه های غروب زمستانی است، که من اینقدر خسته و تهی نشسته ام به تایپ کردن.اینقدر خسته از عمری به دوش کشیدن سرگردانی ها.اینقدر خسته از این قفسی که اسمش دنیا است.یا تن است.اینقدر خسته از همه چیز.و هیچ فریادی ندارم...

با امیدی که به وضوح ناامید شده.

امام رئوف...

حتما اینطور بهتر است که اینطور خواسته اید

ممنون.