لحظات پر دلهره ای است.نشسته ام جلوی مانیتور و درباره مدل مخفی مارکوف میخوانم.اما ذهنم عجیب چموشی میکند.منتظر تماس خاله هستم. و این انتظار دارد کلافه ام میکند.

میدانم خدا هست.باشد.بگذار به حساب نیازم.بگذار به حساب اینکه مصداق همان آیه ام.که وقت های اضطرارتان خدا دار میشوید . اما همان موقع هایی هم که اتفاقی خدادار میشویم، خدا هیچوقت لطفش را دریغ نمیکند.پس میدانم هست. و میدانم که حرفهای صبحم رو به پنجره فولاد، با سرعتی ورای سرعت نور توسط امام رئوف دریافت شده.اما باز هم دلهره دارم.هرچیزی ممکن است.ممکن است هیچ چیز آنطور که فکر میکنم پیش نرود.یا آنطور که بی آنکه بخودم اعتراف کنم، ته دلم میخواهم. اما باید صبور باشم.باید باور کنم که هرچه هم بشود، بهترین است.چون من از امام رئوف اینطور خواسته ام.و من باور ندارم که کسی به این خاندان و به خدا امید داشته باشد و ناامید برگردد.

باید صبور باشی دلکم.باید دندان روی جگر بگذاری.و باورت را به لطف بی حدشان از دست ندهی.باید مساله را برای خودت حل کنی.و کنار بیایی با همه نتایج ممکن این قضیه. و باورت را محکم و محکم تر کنی به اینکه آنها، چیزی را که خیرت در آن است پیش میاورند

معبود جان، جلو جلو خدمتتان عارضم که "به داده و نداده های احتمالیتان، شکر..."