این سومین باری است که مینویسم و پاک میکنم.

من هیچ وقت در دسته آدمهایی قرار نداشته ام که تکلیفشان با خودشان معلوم است.هیچ وقت. خیلی از دوستانم ازدواج کرده اند. بعضی هاشان خیلی سال است . همیشه به این فکر میکنم که آنها خیلی باهوشند.چون باهوشند توانستند تکلیفشان را با خودشان و زندگیشان معلوم کنند. آنها فهمیدند چه کسی را میخواهند.و برای این خواستن هر هزینه ای لازم بود صرف کردند.

من اما هیچوقت این موضوع را نفهمیدم.مگر وقتی که برای فهمیدنش خیلی دیر شده بود. خواستن های زندگی من همیشه اشتباه بود. انقدر که وقتی برای اولین بار درست خواستم، نتوانستم در این خواستنم به خودم اعتماد کنم.و سعی کردم با بهانه های خودساخته صورت مساله را پاک کنم.همیشه یک پای قضیه لنگیده است. آدمهای زندگی من یا همگی زودتر از موعد به من میرسند یا دیرتر. یا وقتی میایند توی زندگیم که من قبلا آدم آرمانی انها بوده ام و حالا نیستم.یا وقتی میایند که فعلا نیستم و بعدا میشوم.همیشه من و آدمهای زندگیم توی  گردونه های غیر قابل توقف داریم میچرخیم.و هیچوقت در زمان و مکان مناسب به هم نمیرسیم.کمی پایداری لازم است شاید تا این گردونه ها بر هم منطبق شوند.و من آن پایداری را به خرج نمیدهم....

چقدر امشب دلم میخواهد با کسی حرف بزنم.کسی...هرکسی...فقط کسی که به یکی از دو زبان انگلیسی یا فارسی مسلط باشد. یا حتی نباشد.ولی گوش دادن بلد باشد. آنقدر پر بودم که در فاصله پارک کردن ماشین و پیاده شدن کلی زار زدم.اما فایده ای ندارد. اینجور وقت ها فقط باید حرف زد. که البته آنهم به اندازه این یکی بی فایده است. اما خوبیش این است که از این هزار تویی که آدم برای خودش بافته اندکی خلاص میشود.

تو نمیفهمی زنده رود.نداشته ای چنین تجربه ای را.تو نمیدانی اینکه آدم تکلیفش با خودش معلوم نباشد یعنی چه درد بزرگی. و من یک عمر است گرفتار این دردم. هرگز نمیفهمم چه کسی را دوست دارم.چون نمیخواهم در این زمینه با خودم رور راست باشم.و میگذارم زمان بگریزد.بگذرد. بیش از حد. و بعد که همه فرصت ها تمام میشود، همه چیز تمام میشود، من تازه میفهمم که اِ ...چه جالب...اسم آن حسی که نمیفهمیدم چه بود دوست داشتن بود... نمیدانم این مساله از کجا آب میخورد.گاهی که حالم بد است دوست دارم فکر کنم بخاطر این است که بلوغ عاطفی کاملی ندارم. اما باقی وقت ها دوست ندارم چنین ایده ای راجع به خودم داشته باشم.بیشتر یک جور ترس است به نظرم. ترس از "دوست داشتن". ترس از اعتماد کردن. از "تعلق" و شاید از "تعهد". و ببین حالا بابت این ترس چه تاوانی دارم میدهم...

تا حد مرگ خسته ام از این اتفاق تکراری زنده رود. ولی با که توان گفت؟؟؟

 

 

*******

و حکمت تکرار دیدارهای ما چیست؟ چه میخواهی به من بگویی معبود؟ هم میتوانم اینطور فکر کنم که میخواهی بگویی:" ببین، این همان آدمی است که تو موقع تصمیم گیری به عشقش اعتماد نکردی و بهانه های واهی آوردی و فرصت ندادی تا خودش را به تو ثابت کند" یا میخواهی بگویی:" این تاوان دلی است که شکسته ای. تمام این اشک ها..." و یا میتوانم به تو ظن خوب داشته باشم. میتوانم فکر کنم تو نمیخواهی شکنجه شوم.بلکه فقط میخواهی ببینم و بفهمم.میخواهی نگهم داری و توی چشم هام نگاه کنی و بگویی:" ببین!" و شاید که دیدن، درس بزرگی است که بارها رفوزه اش شده ام..

اما سخت است معبود من.سخت است.تلخ است....تربیت شدن عجیب تلخ است  مربی...