مثل برف. که آرام و رها مینشیند بر زمین. بی دغدغه و سبکبال.و "مطمئن".به اینکه دست توانگری هست که مسیر حرکتش را به سمت همان جایی که "باید" کج خواهد کرد. "مطمئن"...

و "اطمینان" و "یقین" ، شاید بزرگترین تفاوت باشد بین انکه "خدا" دارد و انکه ندارد.

و من هنوز اندر خم یک کوچه فهم این خدایم.اما دوست دارم خودم را در قالب آدمی تصور کنم ، که با تمام وجود خدا را "باور" دارد. و آن آرامش و اطمینان حاصل از داشتنش را دوست دارم مزه مزه کنم. لذت این آرامش ، چیزی است که روحم عجیب کم دارد. لذت "یقین" و "رهایی" حاصل از سپردن خود به دستان توانمند او. و پاک شدن تمام چون و چراها و دغدغه های ذهنی.پاک شدن تمام اما و اگر ها.و سردرگمی  ها و اضطراب های ناشی از نبودنش و "بودنم". که وقتی نیست و بی بودنش هستم، گرفتار تمام الزامات "انسان" بودن میشوم.گرفتار تمام اضطراب های ناشی از علم ناقص وجهل بی نهایتم.و گرفتار تمام ترس های ناشی از "کم بودن" و "محدود بودنم".

دوست دارم خودم را بگذارم در قالب کسی مثل "علی" بزرگ.یا "فاطمه".که شنیده ام تماما یقین بوده اند. و انگار چیزی در این عالم میدیده اند که اکثر آدم ها از ان غافلند.فکر میکنم به اینکه علی میگوید:"خدایی را که نبینم پرستش نمیکنم".  و یا اینکه میگوید:"اگر تمام پرده های غیب این عالم فرو بیفتد ذره ای به یقین علی افزوده نمیشود".یعنی جایی برای افزایش ندارد.یعنی هم اکنون، علی یقین تمام است.

زندگی ادمی که یقین تمام است چه طور میگذرد؟ لحظه های "بدون اضطراب" چگونه اند؟ آرامش مطلق، در عین غوطه خوردن در دریای حوادث و ناملایمات روزگار.آرامش تمام، در عین همنشینی با آدمهاییکه نمیفهمند.و عجیب هم مصرند در این جهل بی پایانشان. آرامش، در عین آنکه به ظاهر همه چیز وحشتناک تر  از آن است که بتوان تحمل کرد...

دوست دارم بروم در قالب حسین .و ان همه تسلیم و رضا. و خوب نمیتوانم. اما تصورش...در دشت بلا باشی و ان همه مصیبت پیش رویت، و هرچه به موعد مرگت نزدیکتر میشوی چهره ات از شوق بر افروخته تر شود. این آدم چه طور زندگی میکند؟ چه میبیند که اینطور سرشار شوق و امید و شادی است حتی در دل تمام مصیبت ها؟؟

آیا من نمیتوانم اینگونه باشم؟

معبود من، تو را شکر میکنم، بخاطر فهم عمیق و زیبایی که از خود به من "خواهی داد".و این شکر پیش از نعمت، کشف جدید من است :)