یکی از غریب ترین مفاهیم زندگیم، "محبت غیر مشروط" است. این روزها، به دلایلی، زیاد درگیر این موضوع هستم. ایده اولیه اش را یک روانشناس در ذهنم کاشت. البته بعدا خودش با  بعضی اشتباهات رفتاریش، این ایده را در ذهنم مخدوش کرد. اما باعث نشد که به کل فراموشش کنم. و حالا، دارم به جنبه های جدیدتری از این مفهوم عجیب و غریب پی میبرم.

یادم هست که آن روانشناس میگفت: چند جور محبت در زندگی هر کسی حتما باید از نوع غیر مشروط باشد. یکیش محبت پدر و مادر بود. موارد دیگر خوب یادم نمانده.اما بنظرم منطقی میرسد که یکی از انواع غیر قابل انکار این محبت ، محبت هرکس به خودش باشد.حتی اگر بخواهیم فقط یک نوع محبت را در کل دنیا و در زندگی هرکسی نام ببریم که حتما باید غیر مشروط باشد، من میگویم :" محبت خود به خود".

دلیل این حرفم، باز هم اتفاقات و تجربه های جدیدی است که در زندگیم داشته ام. در آستانه ورورد به بیست و نه سالگی، تاثیر گذر زمان و وقوع تجربه های مختلف را ، خواسته یا ناخواسته بر خودم حس میکنم.گریزی نیست. هرچه بزرگتر شوی، بیشتر در معرض اتفاقات قرار میگیری.و بخصوص اگر مجرد باقی مانده باشی، دیر یا زود مجبور میشوی تاثیر بسیار عمیق "خود" را در زندگیت باور کنی. هرچه جلوتر میروی، تنهایی را بهتر میفهمی. در برابر هجوم اتفاقت تلخ، بی پناهی و بی دفاعی هم به مجموعه اموخته هایت اضافه میشوند.به جایی میرسی که مجبوری به خودت ایمان بیاوری.ویا اینکه میتوانی بگذاری زمین بخوری و دیگر هرگز هم نتوانی بلند شوی. این یک انتخاب نیست.دقیقا اجبار است. چون ما به حکم  عشق شدیدی که به زنده ماندن حتی علیرغم همه تلخی های زندگی داریم، راه دوم را هرگز انتخاب نمیکنیم. نمیتوانیم سقوط را بپذیریم. میخواهیم بایستیم و باز هم بجنگیم.حتی اگر در ظاهر هیچ توانی برایمان باقی نمانده باشد.

آنجاست که آدم میفهمد خودش را. آنجاست که حتی به وضوح میبیند، که خیلی وقت ها شاید "فقط" خودش هست و بس. حتی خدا هم نیست. چون خدا یک باور است. و همه باورها میتوانند دستخوش تزلزل شوند. باور به خدا هم میتواند آسیب ببیند.و این به نظر ، ته خط است.اما نیست.ته خط، از دست دادن باور به خود است.نه خدا...

محبت به خود، باید غیر مشروط باشد. آدم باید یاد بگیرد که در هر شرایطی، خودش را دوست داشته باشد! چون شرطی کردن این محبت، بسیار خطرناک است. باور کنید. ما به اندازه کافی، حتی نادانسته، زخمی محبت های غیر مشروط دور و برمان هستیم. کافی است برای دوست داشتن خودمان هم قید و شرط بگذاریم تا با هربار نقض شدنش، ببینیم که چطور این آخرین کورسویه امید نابود میشود.و من امروز فهمیده ام، بدون باور به خدا، شاید بتوان زیست.بدون باور خود، هیچ حیاتی واقعا معنا ندارد...

به همین خاطر، سعی میکنم این جمله را از گفتگوهای درونی خودم حذف کنم:" ازت متنفرم" و بجایش بگویم:" دوستت دارم.حتی با وجود همه اشتباهات ریز و درشتت.دوستت دارم، حتی اگر فکر کنی هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی بخواهد دوستت داشته باشد.دوستت دارم، حتی با وجود از دست دادن تمام امتیازاتی که تو را دوست داشتنی تر میکنند. آسمان هم که به زمین بیاید، آمریکا هم که با بمب های خوشه ای و هسته ای حمله کند، زمین هم که دهان باز کند و بخواهد همه مان را ببلعد، در ان آخرین لحظه های باقی مانده، هنوز من دوستت دارم.هنوز من باورت دارم..."