زمانی نمیخواستمش. و چه ها که نمیکردم برای نشان دادن این نخواستن. فکرش را که میکنم میبینم برعکس انچه به نظر میرسد، چقدر میتوانم سنگ باشم.چقدر میتوانم بد باشم و بدی کنم.و بدی بود انچه در حق او کردم.

حالا، تاوان  آن لحظه هایی است که لابد او از دست من چقدر آزار دیده بوده. پاک نمیشوند از ذهنم.و این بزرگترین رنج است. تک تک ان اتفاقات. تک تک آن رفتارها و عکس العمل ها و "اکراه ها". و حالا که به عقب نگاه میکنم میبینم حقش نبود...

مینویسم زنده رود.چون باید ذهنم را خالی کنم از هرچه فکر.چون باید تا انتهای این هفته پروژه ام را تکمیل کنم.پروژه ام.درسم...چه سرسختانه میجنگم برای حفظ انگیزه ها. برای فهم خود.برای حل تمام این پیچیدگی هایی که احاطه ام کرده اند. راست میگوید حافظ. سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت کوش.و من هم عمدا راه سختی را انتخاب کرده ام.

به سالگرد آشناییمان نزدیک میشوم. و افسار دلم را محکم میکشم که ساکت کند همه این هیاهوهای درونی را. نمیتوانم قبول کنم که تمام شده.و این هم به نوبه خود رنج بزرگی است.زمانی چقدر برای تمام شدنش تلاش کردم.و حالا...

حالا چه؟باورت میشود؟ که حتی حالا هنوز درست نمیدانم چه میخواهم؟

معبود من. من مصداق واقعی این مصراعم .که "از تناقض های دل پشتم شکست".پشتم را شکسته اند تمام این قاعده ها  و قانون های مخفی.تمام state variable های مخفی زندگیم که تنها تعدادی از evidance var های آنها را میتوانم ببینم.و تمام عمر من در تخمین آن حالات مخفی گذشته. من پروژه کالمن فیلتر را نمیتوانم کد نویسی کنم.ولی آنقدر میفهممش که بعید میدانم خود کالمن اینقدر درکش کرده باشد.نه.درک نه."حس".از عمق وجودم حسش میکنم. من در همه عمرم جز یک فیلتر کالمن چه بوده ام؟ جز درگیری با تمام افکار نویز آمیز و لحظه های نویز بار و نویز ها و نویز ها...

خدای من.من فیلتر ناتوانیم.فیلتر بی دقت و کم ظزفیت و نادانی.که  میخواهد استعفا بدهد از این شغل همیشگیش. خودت کنار بزن این نویزهای لعنتی را.بگذار تو را فهم کنم.خودم را فهم کنم.بگذار یکبار هم که شده لذت "شفافیت" و "روراستی" با خودم را بچشم..