نماز میخوانم و توی نمازم هفت آسمان و هرچندتا زمین که داریم و نداریم و هرآنچه هست و نیست را با خودم دوره میکنم! حتی شکرهای بعد از نمازهایم بی تمرکز شده.از این وضعیت ناراضیم اما نمیخواهم خودم را اذیت کنم.هزینه ناشی از ملامت خود به مراتب بیش از این حواس پرتی هاست. دلم میخواهد بدانم قدرت واقعی مغز آدمی اگر بتواند به حد اعلای تمرکزش برسد چقدر است.اما به هر دلیلی، فعلا به این قدرت دسترسی ندارم.خیلی وقت است که ندارم در واقع!

حالا فکرش را بکن وسط نماز، یک دفعه به فلسفه "باور" فکر میکنی و اینکه اصلا چه میشود که آدم چیزی را باور میکند!وسط نماز، یکدفعه یادت میفتد خدا نزد گمان بنده مومنش است! یعنی درست همان موقعی که داری به پروژه های ناقص فردا و چند ساعت کلاس مداوم و ترم جدید و برنامه های عقب افتاده ات فکر میکنی! و یا حتی به اینکه فردا چه بپوشی! درست همان موقع یک گوشه ای از مغزت هم دارد به این فکر میکند که خدا نزد گمان بنده اش است.و دلت برای یک یقین محکم تنگ میشود.و بعدش حتما باید به این موضوع هم فکر کنی که مرز بین یقین و تعصب کجاست...یا باور و تعصب و ...

باید بروم سر گزارش کار ناقصم.بعدش باید چند ساعتی بخوابم.نمیدانم چرا مدام حس تو قوطی بودن دارم!