یک داستان:

"علم بهتر است یا ثروت"؟؟؟؟
وقتی یک پسر تاجر از یک دختر اهل علم و دانش خواستگاری میکند.
دنیای پسر تاجر ، ساده و کوچک است و شامل موارد زیر:
"کار.پول.زن.بچه."
پسر تاجر وقتی میخواهد خودش را تعریف کند اول میگوید "من 35 سال دارم!".و بعدا میگوید که از کی کار را شروع کرده.و کجا زندگی میکند!
پسر تاجر، جا میخورد وقتی میفهمد دختر میخواهد درس بخواند.
و بعدش هم که مثلا راضی شده، پیغام میدهد که:"درس بخواند.ولی اگر خواستیم برویم انگلیس و امریکا و دبی و گشت و گذار، نگوید درس دارم!"
دختر اهل علم و دانش، با خودش فکر میکند "دنیای بعضی ها چقدر ساده است! هیچ کدام از پیچیدگی های مغز او را با خود ندارند. تمام زندگیشان را که نگاه کنی در چند کلمه میشود خلاصه اش کرد.و در عین حال "خوشند"! به معنای واقعی کلمه "خوشند"!"
و دختر اهل علم و دانش در حالیکه به دنیای ساده پسر تاجر میخندد با خودش فکر میکند :"نکند روزی به افکار الانم همینطور از ته دل بخندم؟"
علم بهتر است یا ثروت؟ و این سوال همیشه تاریخ باقی میماند.
برای بعضی ها، ثروت بهتر نیست."همه چیز" است. تمام تعریف زندگی است.لنز تمام عینک هایی است که به چشم زده اند و به چشم میزنند برای دیدن جهان.
و برای بعضی ، حتی "علم" هم دیگر کافی نیست.آنها را فقط "معرفت" سیراب میکند.
و دختر اهل علم و دانش (به زعم خودش) ، امشب دارد فکر میکند:

" من از کدام دسته ام؟"

................