از چه غمگینی جان من؟ از "مرگ"؟ یک اتفاق ساده است.یک رهایی خواستنی که همه عمر در فراقش میسوختی. پایان نیست.اصلا تو باور میکنی که چنین دنیای بزرگ و پیچیدهای که تویی، یک روز تمام بشود؟میشود که این همه ظرفیت درک و شناخت و خلاقیت و عشق در تو قرار داده شده باشد، تا همه شان یک روز دود بشود و به هوا برود؟ میشود که این نظام شگفت انگیز خلقت، برای هیچ و پوچ باشد؟

قرآن بخوان. "و ما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما باطلا".بیهوده نیافریده ایم آسمان و زمین و آنچه میانشان است را. نمیشود که بیهوده باشد این همه خلقت نو به نو.اصلا این همه خلقت به کنار.تو.خود تو.فقط و فقط خود تو. که یک دنیایی. میشود که این دنیای بزرگ بی انتها، یک روز برای همیشه تمام بشود؟

چه چیزی غصه دارت کرده؟ این ها همه میگذرند. کامل.ناقص.خوب .بد. اینها اصل نیستند.تو باید باور کنی آنچه را میدانی.که اصل، چیز دیگری است. و آن چیز دیگر، درک حقیقت است. و ان چیز دیگر، رهایی از تاریکی هاست.و پرواز. خودت را گرفتار نکن عزیز دلم.خودت را آزار نده با فرعیات.خودت را پژمرده نکن با غصه ها...

 

*****

این ها را در یک حال نگفتنی نوشتم.و بعدش پرشین بلاگ لطف کرد ناپدیدشان کرد! حالا دوباره پیدایشان شده.من هم پست میکنم.بی هیچ دغدغه ای درباره بی در و پیکر بودنشان!