پژمرده و خسته شده سنگ صبور تمام درد دل های بی محابای من در این سال ها. و این غصه دارد هلاکم میکند زنده رودم. خودم را مقصر میدانم بخاطر تمام حرف هاییکه همیشه به او از خودم گفته ام.خودم را شماتت میکنم ولی دیگر خیلی دیر است.هم برای من و هم برای همه انهایی که او برایشان گوش بوده.امشب که زنگ زد و گفت دارد میاید ، از شوق سرشار شدم.ولی بعد دیدم اشک هایم دارند ناخودآگاه میایند.دیگر خیلی وقت است که عزیز دلم مثل سابق نیست.و ما همگی چقدر کور بودیم توی این سالها.و هنوز چقدر کوریم...

دلم گرفته زنده رود.بخدا چاره ای جز نوشتن این واژه ها ندارم.واگرنه اینها که مینویسم حتی یک جرقه کوچک از آتش درونم نیست. اینها که مینویسم هیچ نیست. فقط محض خاطر تاثیر القائی است که نوشتن در من دارد.چون بعدش همیشه به خودم میگویم:"با زنده رودم گفتم پس باید سبک شوم".در حالی که نمیشوم.ولی باز دوست دارم فکر کنم تاثیر دارد.آخر کجا میتوانم بگویم؟به که؟

هرچه بزرگتر میشوی، تعداد آدمهایی که بتوانی با انها از دردت بگویی همینطور کم و کمتر میشود. من که دارم به عینه میبینم حذف شدن این سنگ صبورها را از زندگیم.برای من مهم نیست سنگ صبور نداشته باشم.من فقط نمیتوانم این پژمردگی تدریجی اش را تاب بیاورم. قلبم چنان به درد میاید که اشک های گرمم روی گونه ها نه اینکه "بریزد". "می پاشد".و این همه اشک های گرم روان هیچکدام تسکینم نیست..

ای مهربان ترین مهربان ها. این دنیای تو برای ما آدمها خیلی تنگ است.این دنیا و همه اتفاقات و شلوغی هایش باور کن که تنگ است. و رنج "بودن" هرچه پیش تر میرویم بیش تر کمرمان را خم میکند.رنج "دوری". میفهمی چه میگویم؟ رنج این "خلا" بزرگ....و تنهایی.و اینکه کم کم باور میکنیم "هیچ" چیز قابل اتکایی در این دنیا نیست.هیچ کس قابل اتکائی. این باور تدریجی تنهایی.و باور مرگ. این مفاهیم عظیم و ثقیل. و باز ، اول و آخر همه شان، این تنهایی...

ای معبود، رنج بودن را بر او هموارتر کن.بخاطر او.که میدانم عزیز توست.یا بخاطر من.که میدانی چقدر در خودم میشکنم با هر بار دیدن چهره رنگ پریده و پژمرده اش..

*****

پ.ن:از طرف کسی که فقط چند ساعت قبل، از تو یونس شدن خواسته بود...