از من به زنده رود.

سلام.

به شدت خسته ام.

دوشنبه آخرین امتحان است. اما توهم نکن که بعدش یعنی رهایی.

بعدش که تا خود نیمه شب باید بنشینم بر سر پروژه ای که ضرب العجلش شوخی بردار نیست.

و بعدش تا پنجشنبه هفته بعدش، سه پروژه زیبای دیگر.

حالم؟حالم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه توقعاتی داری؟میخواهی چه بگویم؟

راستش الان فهمیده ام که وقتی خسته میشوم به شدت میزان عصبیتم بالا میرود.و احتمالا حال و روز خشن این چند روزه ام صرفا به موجب خستگی است.تنهایی و بی همزبانی و اینها هم احتمالا همه اش بهانه است!

دیروز داشتم فکر میکردم چرا وقتی از مهدیه برای ارشد راهنمایی خواستم گفت کسی رو نمیشناسه که وارد این دوره شده باشه و به غلط کردن نیفتاده باشه! دیروز حالم خوب بوده احتمالا موقع این افکار

حالا فردای دیروز است و من به غلط کردن افتاده ام!

یعنی وقتی دست از عمل بر میدارم و مینشینم به فکر کردن اینطوری دیوانه میشوم.

چون نتیجه افکارم این است که کلا استراحتی در بین نیست.و تمام شدن امتحانات باعث هیچ شادی نمیشود! اینجا دیگر دبستان نیست.ویک اپ بیبی!

دیروز ساعت ها وقتم رفت.بخاطر اینکه استادجان فرموده بودند تزها را برایشان ببرم و "از زیر در اتاق" برایشان بیندازم تو! بعد از رفتنم کاشف به عمل امد که از زیر در اتاق شاید بشود یک ورقی را تو انداخت.ولی تز های به این قطوری را؟؟؟و بسی متعجب شدیم که استاد جان که معمولا حرف بی حساب و کتاب نمیزند چرا شب امتحانی و با این ضیق وقت، چنین بلایی بر سر بنده نازل کرده.کلی هم نشستم روی زمین و با خودم فکر کردم که در این آشفته بازار دانشکده فیزیک امیرکبیر که آدم را یاد فیلم های جاسوسی روسی می اندازد، به چه کسی باید اعتماد کنم و اینها را دستش بسپارم.استاد هم که کلا جواب زنگ و اس ام اس را نمیداد.این شد که نزدیک سه ساعت منتظرش شدم که آخر هم نیامد و من هم سپردم به دست یک آقای شمالی که نگهبانی میگفت همیشه هست.و زار و خسته برگشتم خانه و توی راه تا میتوانستم زار زدم.

گاهی خیلی سخت است کنترل خود.و انرژی مثبت.و باور خدا.و آرامش.اصلا همه این مفاهیم دود میشود و به آسمان میرود.نوشته ام روی یک برگه و گذاشته ام روی دامن مانیتور(منظورم پایه اش است).که جلوی چشمم نصب العین باشد "و هو معکم این ما کنتم".اما باز هم اینجور مواقع که قاطی میکنم این آیه و هر آیه ای اصلا ناپدید میشود.سعی میکنم آرام باشم.مادرم اصرار دارد بروم به مولودی یک دوست که شاد بشوم و روحیه بگیرم.به افکارش میخندم.وضعیتی است! و او چه میداند؟ با خودم حساب کتاب میکنم : "فصل سه مونده.فصل دو مونده.از فصلای قبل کم و بیش یه چیزایی مونده.دوره مونده. سه تا پروزه هم مونده.ساعت چنده؟12 ظهر روز قبل از امتحان! "و نارنگیم را گاز میزنم.چه مهم؟اگر من همین الان بمیرم اینها دیگر کدامش مهم است؟واقعا! حالا فوقش این است که امتحان اخر خوب نمیشود.اصلا افتضاح میشود.....

خدایا.یعنی من دوباره عادی میشوم؟!