الان که مینویسم نزدیک غروب دیشب است. امروز صبح با اضطراب بدی بیدار شدم.چون باز یادم افتاد که چه چیزهای خوبی برای امتحان پنجشنبه خوانده بودم و سر امتحان ننوشتمشان! آه از نهادم بر آمد.بی حوصله و افسرده. اما بعدش نشستم به فکر کردن اینکه دوست ندارم درباره خدایی که حتما وجود دارد(مستقل از فهم یا عدم فهم من)، اینطور ظن و گمانی داشته باشم.برای آن خدا نوشتم: اگر بخواهی مرا خوار و ذلیل کنی میتوانی و قادری.اما نمیتوانم باور کنم که تو ذلت مرا بخواهی.نمیتوانم قبول کنم.چون آدم وقتی از یک نفر خوبی میبیند، دیگر همیشه از او توقع خوبی دارد. آن آدم اگر اگر آدم بدی باشد و بر حسب اتفاق به آدم خوبی کند که دفعه بعدش بدی میکند و توقعات مثبت آدم تمام میشود.ولی اگر آن آدم همیشه به آدم خوبی کند، اگر آدم از او هیچ جز خوبی نبیند، آنوقت دیگر توقعش خیلی بالا میرود.و من حالا نمیتوانم قبول کنم که از تویی که تابحال جز خوبی در حقم نکرده ای، ضرری به من برسد.اگر بخواهی میتونی غرقم کنی در سیلاب این افکار ریشه کن.ولی چرا باید بخواهی؟تویی که تابحال برایم بد نخواسته ای؟

راستش اینها را ننوشتم!(گول خوردی آی گول خوردی!!).اما در همین مایه ها بود.و حالا حالم بهتر است. راستش را بخواهی علیرغم این خستگی مفرط، یکطورهایی دلم میخواهد این استرس امتحان ها و این فشار تمام نشود.خوب است.آدم مجبور میشود خدا باور بشود.آدم طاغی میشود اگر بی نیاز باشد...