شریعتی مینویسد :"من این همه نمینالم.در زیر این آسمان مگر چه چیزی هست که ارزش نالیدن یک مرد را داشته باشد؟". شریعتی یا همین ها را مینویسد یا چیزهایی شبیه این ها. من اما مینالم.مینالم از ناله هایی که نه میتوان ننوشت، چون خفه ات میکنند.و نه میتوان نوشت، چون میترسی که با نوشتنشان واقعی تر شوند.و تمام دلخوشی این مدتت را از همینجا میدانی که نگذاشته بودی اینها واقعی شوند.

باید برگردم سر کار.باید دوباره ذهنم را درگیر درس کنم.و تمام کمال طلبی ذاتیم را قورت بدهم.و خودم را ببخشم که امروز، حتی به اندازه یک بچه دبستانی عقلم نرسید که بلند شوم و جایم را عوض کنم تا امتحانم را با تمرکز بیشتری بدهم!(آره.باور کن! ذهنم درگیر یک همچین مسائل مزخرفی است!) باید مدام خودم را ببخشم.البته که هنوز فاصله زیاد است با ان احساس وحشتناک گذشته ام نسبت به خودم.اما این فاصله ها میتوانند همینطوری الکی کوتاه و کوتاه تر شوند.باید مراقب بود. این منم.یک "ماشین متفکر".اینجور وقت ها به خودم نسبت ماشین میدهم.وقت هایی که کنترلی روی خودم ندارم.بلکه چیزی از جایی نا مشخص فلجم کرده است. و افکار..و افکار.من زیاد فکر میکنم.خیلی زیاد.بنظرم برای یک بانوی جوان خیلی زیاد است این حجم فکر درباره تقریبا "هر" چیزی. همانطور که زیاد مینویسم.من میتوانستم یک نویسنده قهار باشم با این دست روان.اما به جایش دارم هوش مصنوعی میخوانم.برای چه؟نماز برای چه میخوانم؟و چرا به خدا باور دارم؟آیا اگر موقعیت های پر استرس زندگی من حذف شوند باز هم باورم به خدا باقی میماند؟آیا اگر نیازم حذف شود من باز هم به خدا باورمند خواهم ماند؟ این باور ریشه اش کجاست؟ و کجا باید باشد؟

این باور ریشه اش هنوز در نیاز است.و باید در فهم باشد.و بین این دو هنوز چقدر فاصله است.

صبح توی اتوبوس که به سمت امتحانگاه(همان دانشگاه اگر دوست تر میداری) میرفتم، میخاستم درس را مرور کنم.ولی شیرین تر از درس توی ذهنم بود و نمیگذاشت. داشتم فکر میکردم به "سبح لله "ما" فی السموات و "ما" فی الارض..."هر انچه در آسمانهاست.و هرانچه در زمین است. و بعد به آیه ای که همین را میگوید منتهی با ضمیر "من"."هر انکه" در آسمانها و زمین است تسبیح میگوید.داشتم فکر میکردم به ادامه سوره ."و هو معکم "اینما" کنتم".و او باشماست.هرجا که باشید. داشتم به خدا فکر میکردم.الان فقط چند ساعت بعداست و خدا را گم کرده ام.و خودم را اذیت نمیخاهم بکنم.

موبایل را هم خاموش کردم.موبایل باعث میشود هنوز فکر کنم آن بیرون(بیرون از من) کسی هست که میشود که به او امید داشت.بستم سرمنشا این امیدهای بیهوده را. باید بلاخره آدم باورش بشود که کسی نیست.که واقعا کسی نیست..

رفتم ماهی سرخ کردم برای شام.که حالا میبینم میل ندارم بخورمش. به مادرم گفتم میتوانم گریه کنم؟و بعد پشیمان شدم.مثل اکثر وقتهای اینطوری که پشیمان میشوم اگر حرفی از خودم بزنم.به خواهرم پیام داده بودم که اینجا نمیاید؟آخر خواهرم تبعیدی است.تبعیدی خانه شوهرش لابد! یک عمر است اینطور بوده.مثل من که تبعیدی خانه ام هستم!و مثل همه آدمهای تبعیدی که توهم آزادی دارند! زنگ زد به خانه که لابد با من حرف بزند.خودش خوب میداند اینجور وقت ها چجوریم.که البته حرف نزدیم.با مادرم حرف زد و قطع کرد.پرسیدم :نمیاید؟مادر گفت نه...چه جواب عجیبی.مگر ممکن بود غیر از این باشد!

داستان میبافم برای خودم.داستانهای نیمه کاره.دخترکی با پالتوی کرم و شلوار فیلی و روسری سبز و خاکستری.(شاید فکر کنی ترکیب رنگ خوبی نیست.ولی بستگی به چیدمانش دارد.خیلی هم قشنگ میتواند باشد).دخترک را میبینم روی صندلی پلاستیکی سلف دانشگاه. لابه لای کلی ورق.و تنها.یا روی نیمکت پارک آرزو.روبه روی درخت.و تنها.یا توی اتاقش و تنها.تنهایی مگر چیست که از ان کابوس ساخته ام؟تنهایی است دیگر.یک واقعیت.یک FACT مثل همه فکت های دیگر زندگی.حالا چرا اینقدر پررنگ شده و توی ذوقم میخورد؟این را هم میدانم.چون هفته هاست با کسی حرف نمیزنم.بنظرم مدت هاست.ولی من که حرف میزنم.مثلا هفته قبل این موقع با مهدیه حرف زدم.یا با خواهرم. چرا باز هم مدام فکر میکنم با کسی حرف نمیزنم..

حالم خوب است زنده رود.باور کن خوبم.باید تلقین کنم به خودم.ولخوشی ها کم نیست.برای هریک از صد شکرلله بعد از نمازها میتوان هزاران هزاران مصداق تازه یافت. میشود به "فهم" خدا رسید.به فهم حقیقت.به باور از سر فهم .و به شوق.میشود اندیشه ای بارور داشت.و دستان توانگری که موسیقی حیات مینوازند.میشود شادمانه زیست.حتی با وجود اوج این تنهایی کشنده.میشود.حتی امشب...

ولی راستش بعضی شب ها ..

کاش فقط زودتر صبح بشوند :)